آنچه در من دگرگون شده

روز تولدم که خاطرم نیست اما از پدر و مادری زاده شدم که دو فرزند دیگر داشتند، اولی پسر و دومی دختر. خواهرم را به عشق اینکه پسر دیگری باشد، مرتکب شده بودند و متاسفانه از بدِ روزگار، دختر از آب درآمده بود. اما ناامید نشدند و با من یک‌بار دیگر شانس خود را امتحان کردند. خب همانطور که مستحضرید این‌بار هم پوچ بود.

 

شروع ناخواسته

شاید اولین تغییر من از همان زمانی شروع شد که حس می‌کردم پسرها نسبت به دخترها جایگاه رفیع‌تری دارند. پس تصمیم گرفتم کلِ وجودم، ماهیتم و دختر بودنم را تغییر دهم. تمام تلاشم را بر این گذاشته بودم که تا جایی که ممکن است پسر باشم. حتی اسمم را هم انتخاب کرده بودم، جواد. لاتی بودم برای خودم. در کوچه برای گرفتن حق دوستانم و خودم با زن‌های همسایه می‌جنگیدم. این‌ها که می‌گویم همه در سن چهار تا شش سالگی‌ام رخ داده است. خلاصه در آن زمان تغییر عظیمی محسوب می‌شد تا اینکه پدر و مادرم با تولید پسری به نام جواد تمام ماجرا را نابود کردند و من بی‌هویت شدم. دیگر نه دختر بودم نه پسر.

 

ترس یا نفرت؟

وارد مدرسه‌ی ابتدایی که شدم تغییر دوم آغاز شد. من از دختری با پدر و مادر واقعی، تبدیل شدم به دختری با پدر واقعی و نامادری. آنقدر این جریان را با بسط و تفصیل برای دوستانم تعریف کرده بودم که حتی خودم هم باور کرده بودم مادر طفل معصومم مادرم نیست، بلکه نامادری‌ای است فولادزره. من از آن دسته بچه‌های ناسازگار بودم و هفته‌ای یکبار کتکی مختصر عایدم می‌شد. به همین دلیل این موضوع را علم یزید کرده بودم و کمی چاشنی، با استفاده از تخیلم، به آن افزوده بودم. اما متاسفانه این تغییر هم با نوش جان کردن یک فصل کتک حسابی توسط مادر عزیزم از دایره‌ی زندگی‌ام محو شد.

 

نیاز کودکانه

سومین تغییر با نقل مکان از محله‌ی کودکی‌هایم به محله‌ای جدید و ناآشنا به‌وقوع پیوست.

تازه دوازده ساله شده بودم و دنیا انگار تغییر رنگ داده بود. همه‌چیز نو بود. خانه، طبیعت، حال و هوای من. انگار تمام هورمون‌های دنیا در وجودم جمع شده بود و در یک روز نامبارک باعث شد فکر کنم عاشق شده‌ام. بچه بودم و در عالم دیگری سیر می‌کردم. به لطف همه‌ی اطرافیانم آنقدر اطلاعات بالایی داشتم که گمان می‌کردم عروس شدن، تنها و تنها یک شب به درازا می‌کشد. دختر لباس عروس می‌پوشد. آرایشگر زیباترش می‌کند. جشن می‌گیرند. روی صندلی مخصوص و در مرکز توجه قرار می‌گیرد و در نهایت نخود نخود هرکه رود خانه‌ی خود. اما خب واقعیت چیز دیگری بود. زندگی‌ای به من تحمیل شد که من اصلن برایش آمادگی نداشتم. اما تغییر درست روز عقدم اتفاق افتاد. تا چند ثانیه قبل از خواندن خطبه‌ی عقد فکر می‌کردم ازدواجی عاشقانه به سبک فیلم‌های هندی را تجربه خواهم کرد، اما زهی خیال باطل. پس از جاری شدن آن مراسم کذایی، سطلی از آب سرد، بر سرم فرود آمد. دیگر نه حسی بود نه عشقی، فقط می‌خواستم فرار کنم. آن لحظه بود که فهمیدم، آنچه در من شکل گرفته بود تقاضایی بود برای پدر داشتن. برای لمس محبت پدرانه نه ازدواج و زن شدن. آن روز از عشق متنفر شدم.

 

بهترین تصمیم زندگی‌ام

زندگی می‌گذشت و من دیگر توانی برای تغییرش نداشتم. نه آنقدر شجاع بودم که بزنم زیر همه‌چیز نه کسی پشتم بود که به او دلگرم شوم. چهارده سال به همین منوال گذشت. سپس تغییر دیگری از راه رسید. من انتخاب کردم. بین مُردگی و زندگی انتخاب کردم. باید از خیلی چیزها می‌گذشتم. باید خیلی چیزها را فدا می‌کردم. باید سخت‌ترین تصمیم زندگی‌ام را می‌گرفتم و گرفتم. تغییر رخ داد. پس از چهارده سال توانستم از شر بندی که نه به پایم بلکه دور گردنم پیچیده شده بود رها شوم. آن روز دانستم که می‌توانم بدون در نظر گرفتن عرف جامعه و تمام آنچه که می‌گوید بد، زشت و قبیح است تصمیم بگیرم. آن روز فهمیدم که می‌توانم از مرزهایی که جامعه برای یک زن تعیین می‌کند بگذرم و آزادی‌ام را بازپس بگیرم.

 

شروع زندگی

و آخرین تغییر که خود شروعی بود برای دگرگونی‌های اساسی و مثبت زندگی‌ام. برای اولین‌بار، عاشق شدم. عشق را به معنای واقعی تجربه کردم و زندگی‌ای ساختم از نو، از ریشه. تازه حالا فهمیده بودم عشق یعنی چه. انتخاب یعنی چه. من تازه بزرگ شده بودم. پیش از این گمان می‌کردم فردی که ترک تحصیل می‌کند، ادامه‌ی تحصیل برایش جزو محالات است. فکر می‌کردم نه توانش هست نه زمانش. اما عشقی که عشق باشد تو را به رکود وادار نمی‌کند بلکه نردبانی می‌شود به سوی پیشرفت. شروع کردم به خواندن. دیپلمم را گرفتم و بعد وارد دانشگاه شدم. زبان و ادبیات انگلیسی خواندم و حالا در مقطع کارشناسی ارشد، در بهترین دانشگاه ایران مشغول به تحصیل هستم.

هویتم را دوباره ساختم. با خودم و آنچه که هستم کنار آمدم. حالا این روزها خودم را، دختر بودنم را، زن بودنم را به شدت دوست دارم و حتی لحظه‌ای نمی‌خواهم مرد باشم.

به لطف حال خوبی که دارم، توانستم خاطرات بد کودکی‌هایم را، تمام کتک‌هایی که خورده بودم را ببخشم. این روزها عجیب مادرم را دوست دارم و شرمنده‌ام بابت تمام نامهربانی‌هایی که در حق‌اش کردم.

پس از عشق، نوشتن به یاری‌ام آمد. تمام افکار منفی را با نوشتن دور ریختم. من امروز هدف دارم. نویسندگی هدفی است که به من امید به زندگی می‌دهد. حالا تفکر به آخر دنیا رسیدن را دور ریختم و درحال حاضر یکی از امیدوارترین اشخاصی هستم که می‌شناسم.

این روزها کوهی هستم از تغییر، نسبت به آنچه که روزی «من» بود.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *