امید به زندگی با مرگ آغاز می‌شود

غرق در خوشی، تازه از سفر بازگشته بودیم. با لبانی پر از لبخند، زنگ در را فشردیم. اما آنچه انتظارمان را می‌کشید، لبخند نبود. چهره‌هایی درهم و اشک‌بار. لبخندهایی که با هزار بدبختی کش آمدن را به جان می‌خریدند تا دروغین بودن‌شان لو نرود. همه چیز در هاله‌ای از غم فرو رفته بود. همه چیز رنگ سرخ یلدا را به سیاه عزا تبدیل کرده بود.

وداع زود هنگام دو فرشته

جویا شدیم که چه شده. غم روی صورتتان از چه موضوعی نشات گرفته؟ گفتند زن و شوهری جوان از فامیلی نه چندان دور دچار گاز گرفتگی شده و دیگر در این دنیا نیستند. باورم نمی‌شد. بیست روز پیش دیده بودمشان. صحیح و سالم. بدون کوچکترین بیماری‌ای. شوکه شدم. مات شدم. اشک‌هایم بی‌مهابا شروع به باریدن کرد. گفتند دورهمی شب یلدا را در باغی خارج از شهر برگزارکرده بودند. تقریبن بیست نفری بودند. خسته از آن همه شادی و خنده، تصمیم گرفته بودند از جمع جدا بشوند و دمی را به استراحت سپری کنند. و آن خواب، خوابی شد ابدی. از آن شب به بعد چشم‌هایشان برای همیشه با طلوع خداحافظی کرد.

برای چه به دنیا می‌آییم؟

از غصه، از خشم، از ناامیدی، از تمامی حس‌های منفی به خودم لرزیدم. باریدم تا خالی شدم. صحبت‌ها گرم و گرم‌تر شد. گفتند و گفتند. و هرچه گفتند از خوبی‌های ریز و درشت آن زن و شوهر بود. ستاره‌ای در دلم شروع به چشمک زدن کرد. سال‌هاست که به دنبال معنا می‌گردم. سال‌هاست که به دنبال هدف می‌گردم. اینکه زندگی یعنی چه؟ به قول مولانا «زکجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم». حالا فکری دلم را روشن کرده بود. جایی شنیده بودم موسی علیه السلام از خدا پرسید: «اگر روی زمین بودی برای خشنودی خودت چه می‌کردی؟» و خدا پاسخ داد: «می‌گشتم و هرکه به کمک نیاز داشت را کمک می‌کردم.» دیشب حرف، حرف کمک کردن و دست به خیر داشتن آن دو نفر بود. اینکه در زندگی‌شان هدفی داشتند و در حد توانشان سعی کردند برای تحقق بخشیدن به آن هدف تلاش کنند. می‌گفتند کارشان این بوده که به کسب و کارهای خانگی کمک کنند. به زنان بی‌بضاعتی که سعی می‌کنند از راه شرافتمندانه خرج زندگی‌شان را دربیاورند. با اینکه این زن و شوهر از نظر مالی وضع خوبی داشتند اما هر مهمانی که می‌رفتند، محصولات خانگی خانواده‌های بی‌بضاعت را می‌بردند و از از فامیل تقاضا می‌کردند که حتی اگر نیاز ندارند، چیزی خریداری کنند تا کمکی باشد به آن خانواده‌های بی‌بضاعت.

هدفی برای زنده ماندن

دلم گرم شد. من هم خواب کمک کردن به دیگران را می‌بینم. دلم از نداری مردم به درد می‌آید. من هم مثل خیلی از شماها که دل‌تان برای غم مردم می‌تپد نگران گرسنگی، تشنگی و نداری‌هایشان هستم. غم از دست دادن آن زن و شوهر برای همه‌ی ما سنگین است. بیشتر از همه شاید برای آن خانواده‌هایی که دل‌شان به حضور این خیرین خوش بود. اما با این وجود، امروز چراغی در دلم سو سو می‌زند. برای بهتر زندگی کردن. برای مفید بودن. برای فرار از بی‌اثر بودن. تصمیم گرفته‌ام قدمی بردارم. قدمی به اندازه‌ی پاهای خودم. کوچک یا بزرگ بودنش تفاوتی ندارد. من هم می‌توانم تا روز وداع، دل انسان‌هایی را شاد کنم. شاید گوشه‌ای از دنیا، بخشی از جهان و گروهی از انسان‌ها ماموریت من باشند. دلم برای آن زن و شوهر می‌تپد. دلم برای خوبی‌هایشان می‌تپد. دلم برای مهربانی‌هایشان می‌تپد. می‌دانم که دعای خیر صدها نفر بدرقه‌ی راهشان است. می‌خواهم با آنها عهدی ببندم. می‌خواهم بخشی از هدف شما را به دوش بکشم و انجام دهم. می‌خواهم بگویم خدانگهدارتان باشد آدم‌های خوب خدا. می‌خواهم بگویم روحتان شاد و یادتان گرامی.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *