بی‌جنبه‌ها و مجیز گویان در یک قاب

هفت ماهه باردار بودم با شکمی به اندازه‌ی یک هندوانه‌ی بیست کیلوئی. در دانشگاه قم رشته‌ی ادبیات و زبان انگلیسی می‌خواندم. استاد درس ادبیات‌مان از آن سبک‌های هر هفته می‌پرسم داشت. و منی که فوبیای امتحان شفاهی داشتم هر هفته یک دور با جناب عزرائیل سلام علیک می‌کردم و جان سالم به در می‌بردم. در اوایل دوران بارداری، وضعیت اضطراری برایم پیش آمده بود و هرگونه اضطرابی برایم مضر بود. به همین دلیل، و فقط یک‌بار در پیامی کوتاه برای خانم استاد وضعیتم را شرح دادم و گفتم اگر ممکن است از من هر هفته امتحان کتبی بگیرید. آن ترم تمام شد و از من امتحان کتبی نگرفت و باز هر هفته تن من روی مبل لرزید.

 

تعطیلات میان دو ترم از راه رسید

 

ترم جدید هم قرار بود درس ادبیات2 را همین استاد تدریس کند. در گروهی تلگرامی که از ترم قبل داشتیم، خانم استاد پیامی  به این شرح ارسال کرد: تا قبل از شروع ترم جدید دویست صفحه کتاب نورتون را بخوانید، جلسه‌ی اول خواهم پرسید. بچه‌ها هر کدام پیام دادند و اعتراض خود را به گونه‌ای اعلام کردند. یکی گفت در تعطیلات هستیم و چطور به ما تکلیف می‌دهید؟ دیگری گفت اگر باهم گروهی نداشتیم چطور به ما دسترسی پیدا می‌کردید؟ شخصی هم گفت: استاد لطفن تجدید نظر کنید. من هم به تبعیت از دیگران و حال روزهای بارداری نوشتم: «نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانی که بسوزانی، بهاری باش که برویانی». استاد به محض خواندن پیام من، نوشت حیف از تمامی خوبی‌های من. شما لیاقت استاد خوبی مثل من را ندارید. همین خانمی که اینگونه مرا خطاب می‌کند بارها به من در خصوصی پیام داده و به مدل‌های متفاوت از من درخواست کرده که به او آسان بگیرم و هزار جور حرف دیگر. بعد هم از گروه لفت داد. قیافه‌ی من در آنِ واحد هم خنده بود هم تعجب هم عصبانیت. استاد دروغگو. بارها؟ مدل‌های متفاوت؟ آسان؟ رامبد؟

 

این تازه اول ماجرا بود

 

بادمجان دور قاب چین‌ها شروع کردند به ملامت کردن من. هرچه از دهنشان درمی‌آمد نثار من کردند و بعد هم بر سر و کله‌ی خودشان کوبیدند که وای خاک بر سر شدیم، استاد می‌گوید دیگر با شما کلاس برنمی‌دارم. بیچاره شدیم، حالا چکار کنیم؟ یکی گفت: مهدیس باید همین الان بروی و عذرخواهی کنی.

چه طرز حرف زدن بود؟ شعر؟ آن هم به استاد؟ گندی که بالا آوردی را همین حالا باید تمیز کنی. گفتم استاد خودش بی‌جنبه بود، به من چه؟

در آن لحظه تنها چیزی که به مغزم می‌رسید این بود که چقدر ظرفیت یک نفر می‌تواند پایین باشد که با خواندن یک شعر این‌چنین عکس‌العملی نشان دهد؟ رفت. واقعن رفت. و به جایش استادی آمد صد برابر بدتر از او. فرد بی‌سوادی که از شدت نادانی و پر ادعا بودن می‌توانست مغز انسان را خام خام بخورد.

 

جان سالم به در بردم

 

ناگفته نماند که من به وسیله‌ی امدادی آسمانی از شر او نجات پیدا کردم. درخواست میهمانی‌ام در دانشگاه علامه طباطبایی تهران پذیرفته شد. همان درس را با یکی از بهترین اساتید زبان انگلیسی در علامه گذراندم و آن بادمجان دور قاب چین‌ها با وجود رفتن من باز هم نتوانستند استاد عزیز و بی‌جنبه‌شان را به کلاس بازگردانند.

برای پیشرفت در زندگی و برای به دست آوردن آزادی باید جنگید. قطعن از دست دادنی در کار خواهد بود اما پاداشی که به دست می‌آوری تمام سختی‌ها را آسان خواهد کرد. تفکر زیر بار حرف زور نرفتن و بی‌خودی مجیز کسی را نگفتن باعث شده همیشه یک قدم از همراهان‌م جلوتر باشم. خانم استاد امروز در دانشگاه تهران در حال گرفتن مدرک دکتری‌ است و در بیو تلگرام و اینستایش نوشته دانشجوی دکتری دانشگاه تهران، درحالی‌که من دوره‌ی فوق لیسانسم را در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل هستم و بهترین اساتیدمان که همه دکتری هم دارند در بیو هیچ پلتفرمی ننوشته‌اند استاد دانشگاه تهران.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *