سهیل

صدای فریادی در گوشش پیچید. با سرعت از صندلی زهوار درفته کلاس بلند شدو  به سمت حیاط رفت. خانم محبی و تعداد زیادی از بچه‌ها توی حیاط جمع شده بودند. انگار اتفاق وحشتناکی افتاده بود. به سمت جمعیت رفت.

_چه اتفاقی افتاده؟

یکی از بچه های بزرگتر گفت: خانم سهیل با سنگ زده تو سر خانم محبی.

پریا رنگ از چهره اش پرید، باورش نمی‌شد.

_سهیل؟

_بله خانم، سهیل مصطفوی.

خانم محبی که تا آن لحظه دستش را روی صورتش می‌فشارید، سرش را بالا آورد و با صدایی که انگار هیچگاه وجود نداشته گفت: بچه‌ها تمرین تموم شده می‌تونید برید خونه‌هاتون. بعد هم بی‌تفاوت به سمت دفتر مدرسه رفت. پریا که همچنان متحیر بود گفت: اونایی که باید منتظر سرویس باشن برن تو کلاس، بقیه هم خدانگهدار. نگاهی به اطراف انداخت و صدا زد سهیل؟ سهیل؟

یکی دیگر از بچه ها گفت: خانم سهیل رفته. فرار کرده.

پریا با بی حوصلگی سری تکان داد و به دنبال خانم محبی رفت.

سرش را روی میز گذاشته بود و بلند بلند نفس می‌کشید. پریا آهسته گفت برام تعریف می‌کنید خانوم محبی؟ چی شده؟ سرش را بالا آورد و به ابروی زخم برداشته اش اشاره کرد.

_سوگلی جنابعالی نزدیک بود کورم کنه. چقدر بهت گفتم جای این بچه اینجا نیست؟ چقدر گفتم بچه ی یه پدر و مادر معتاد نمی‌تونه خوب تربیت بشه؟ اصلا نمیفهمم اون تو این مدرسه چیکار می‌کنه؟ هی خواستیم نگیریمش هی خودتو انداختی جلو گفتی من حواسم بهش هست. حالا بفرما تحویل بگیر.

پریا نفس عمیقی کشید و گفت: میشه برام توضیح بدی ماجرا از چه قراره؟ خانم محبی همانطور که با صدای بلند نفس می‌کشید از جایش بلند شد و گفت :فردا همه چیزو کتبن به خانوم رضایی میگم میتونی شما هم بخونی بعد هم با غیض کیفش را از روی چوب لباسی برداشت و رفت.

پریا با ناامیدی از مدرسه بیرون آمد، باید سر در می‌آورد چه شده. نزدیک خانه سهیل ماشینش را پارک کرد و پیاده شد. در زد. یاد شش سال پیش افتاد که آن مددکار اجتماعی، سرپرستی سهیل را به او پیشنهاد داده بود. پسری با موهای بور، پوستی به سپیدی برف و چشمان آبی. مگر می‌شد عاشقش نشود. از طرف خیریه معاش پسرک تامین بود اما نیاز به کسی داشت که در مسایل مدرسه پشتیبانش باشد و چه کسی بهتر از پریا که معلم هم بود. در باز شد. مادرش بود. با همان پوست سفید. سلام پریا خانم بفرمایید. سلام خانم مصطفوی. میخوام سهیل رو ببینم. سهیل گفت میرم مدرسه تمرین داریم یا همچین چیزی. پریا با نگرانی گفت اما از مدرسه اومده بیرون. مادر سهیل که حالت چهره پریا را دید گفت نترسید فکر نکنم چیزی شده باشه معمولا بعد از مدرسه میره پارک سر کوچه میاد الان بفرمایید تو. پریا همانطور که با شتاب دور میشد تشکر کرد و رفت.

به فضای سبز کوچکی رسید. چشم چرخاند. سهیل را روی نیمکت رنگ و رو رفته‌ای در حالی که زانوهایش را بغل گرفته بود دید. به سمتش رفت. میبینم که پسر خوب من بعد از یه گرد و خاک درست و حسابی غیب شده و حالا اینجا ظاهر شده. سهیل با نگرانی به پریا نگاه کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت سلام. انگار منتظر تلنگری بود تا چشمه اشکهایش سرازیر شود. پریا با طمانینه کنارش نشست و دستش را دور سهیل حلقه کرد. سکوت.

چند دقیقه بعد سهیل با چشمان خیس شروع به حرف زدن کرد. موضوع تیاترمون درباره ی فداکاریهای یک پدر برای پسرشه. چند روز پیش یکی از بچه‌ها وسط تمرین گفت پسر یه معتاد چه میدونه فداکاری پدر یعنی چی؟  اصلا معنی خانواده رو میدونی؟ تو باید بری گدایی بچه. نمیتونستم حرفاشو تحمل کنم. داد زدم ساکت شو. حرف بدی بهم زد منم هولش دادم. همون لحظه خانم محبی وارد شد و سر من داد کشید. مجبورم کرد عذرخواهی کنم . از فردای اون روز نه فقط اون پسر، که چنتا بچه‌ی دیگه هم شروع کردن به آزار دادن من. امروز وقتی خواستم از پله بالا برم یکیشون پا انداخت جلو و محکم خوردم زمین. همه بهم خندیدن. یکی از بچه ها خواست کمکم کنه اما خانوم محبی با تشر بهش گفت حواست باشه دست دوستی به سمت کی دراز میکنی. روی زمین یه تکه سنگ بود بدون هیچ فکری برش داشتم. پرتابش کردم سمت خانم محبی و دویدم بیرون. خانوم من دیگه برنمیگردم اونجا.سکوت.

پریا با آنکه قلبش به درد آمده بود اما لبخندی از سر آسودگی زد. او میدانست سهیل کوچک او بهتر از آن چیزی است که دیگران فکر می‌کنند. دست سهیل را فشرد و گفت هیچ وقت اجازه نده سیاهی دل دیگران سپیدی دل تو را لکه دار کند.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *