سوالاتی که همیشه از خودم می‌پرسم اما جرئت پرسیدن از دیگران را ندارم

هرچه نوشتم را نخوانید. این‌ها سوالاتی هستند که تمام عمر از خودم پرسیدم و هنوز هم پاسخی برایشان نیافته‌ام. زندگی روزمره، رفت و آمد با آدم‌ها و بودن کنارشان برخی از مسائل را اجتناب ناپذیر می‌کند. مردم دوست دارند به هنگام رو در رو شدن با یکدیگر احوالپرسی کنند. از اوضاع و شرایط هم تا حدی مطلع شوند. حالا هرچه درجه‌ی صمیمیت بالاتر، شدت این اطلاعات گرفتن هم بیشتر.

من آدم غیرعادی‌ای هستم؟

یا دیگران نیز مثل من از پرسیده شدن فراری‌اند. اینکه کسی از روی عادت حالم را بپرسد و من بگویم خوبم، درحالی که اصلن خوب نیستم را دوست ندارم. حتی گاهی در جواب می‌گویم خدا را شکر درصورتی که از شرایط فعلی شاکی هستم نه شاکر. جوابی که می‌دهیم کلیشه‌ای است که در مواجهه با هر فردی تکرار می‌شود. کلیشه‌ای که در حقیقت دروغ است. دروغی که به گفتن آن عادت کرده‌ایم. شاید به این دلیل که اکثر اوقات حتی خودمان هم نمی‌دانیم حالمان چطور است. نمی‌دانیم در آن لحظه چه احساس مشخصی داریم. حرف زدن از حال و احوال‌مان، از احساساتمان کار چندان آسانی نیست.

هیچ وقت دوست نداشتم به کسی حالم را توضیح دهم چون حتی یک‌بار هم کسی پیدا نشده که حرفم را به خوبی متوجه شده باشد. درکم کند. قضاوتم نکند.

کتاب نیمه‌ی تاریک وجود را که می‌خواندم کمی امیدوار شده بودم. اینکه بتوانی از تاریکی‌های وجودت هم بهره ببری و از آنها در جهت بهبود زندگی‌ات استفاده کنی. اما خیلی زود متوجه شدم نمی‌توان از تمام تاریکی‌ها بهره برد. نمی‌توان همه‌ی آنها را کاربردی کرد. به تازگی از گذشته‌ام برای کسی گفتم. از تاریکی‌هایی که مرا به روشنی سوق داده بود و او با اینکه کمی تا قسمتی شرایطی مشابه به من داشت، باز هم نتوانست درکم کند. درک کردن انسان‌ها کار بسیار دشواری است.

درحال حاضر دنیا دور سرم می‌چرخد

حالم خوب نیست. آسمان زرد است. هوا گرفته. خورشید گرما ندارد. شوفاژ خاموش است. هوا گرم است. همه می‌خندند اما من نمی‌توانم بخندم. به چه چیزی می‌خندید؟ به زمان حال. به گذشته. به آینده.

خوبی؟ خوب چه هست؟ خوب یعنی چه؟ چطور باشی یعنی خوبی؟ بیمار نباشی یعنی خوبی؟ غصه نداشته باشی چه؟ مشکل مالی نداشته باشی یعنی خوبی؟ دلتنگی نداشته باشی چه؟ خوب را برایم تعریف کنید. چه کسی خوب است.

حس اکنون تو چیست؟

دنیا پر از صدا است، کاش صداها کمتر شود. کاش کمی تنهایی برایم تجویز شود. کاش بگویند می‌توانی بروی. گم بشوی. هروقت حالت خوب شد برگردی.

چرا؟ خوب راستش را بخواهم بگویم از بودن میان آدم‌ها خسته شده‌ام. دلم کمی بی‌آدمی می‌خواهد. دلم کمی نبودن می‌خواهد. وقتی هستی و دیده نشوی دلت می‌خواهد بروی تا دیده شوی. دل. دل یعنی چی؟ دل برایم معنایی ندارد. دل را برایم معنی کنید؟ دل یعنی همان احساس؟ دل یعنی وجود حس در وجودت. دل یعنی تو انسانی. یعنی حیوانات دل ندارند؟ به دنبال معنا بودن شاید بشود دل. اینکه بخواهی هدفی داشته باشی. اینکه زندگی برایت به تنهایی راضی کننده نباشد و مفهومی فراتر را طلب کنی.

ناراضی‌ام. از همه چیز. از زندگی

از آدم‌های اطرافم. از تنهایی. تنهایی را با تمام وجود دوست دارم اما دوستی ندارم. دوست یعنی چه؟ چه می‌شود که فردی لقب دوست پیدا می‌کند؟ دوستی داشتم که گمان می‌کردم تمام حرف‌هایم را می‌فهمد و در کنارش احساس کامل بودن دارم. دورانی گذشت و دوست رفت. امروز به یاد آن روز لعنت می‌فرستم که معنای دوست آن نبود که گمان می‌کردم. دوست تو را از قعرها بیرون می‌کشاند نه آنکه تورا به اعماق سیاهی‌ها بکشاند.

از سیاهی‌ها به اندازه‌ی خودم بیرونم، اما دوست چه؟

دوست همان قعر مانده و از آن نوع بودن لذت می‌برد. لذت؟ لذت یعنی چه؟ اینکه با کسانی باشی که تو را دوست دارند. اینکه خانواده داشته باشی. اینکه از کاری که انجام می‌دهی حس رضایت داشته باشی. اینکه احساس مفید بودن بکنی. اینکه بدانی بودنت برای دیگران هم لذت بخش است.

از سوالاتم نوشتم. جواب‌ها تمام جواب‌هایی است که یا خوانده‌ام یا غیرمستقیم شنیده‌ام. هیچ‌گاه جرئت پرسیدن را نداشتم چون بعد از پرسیدن خودت را مجبور می‌کنند حرف بزنی و از میان حر‌ف‌هایت پاسخ را بیرون می‌کشانند. من از بیرون کشیده شدن جواب‌هایم می‌ترسم. من از دیده شدن تاریکی‌های وجودم می‌ترسم. من نیمه‌ی تاریک وجودم را آنقدر دوست دارم که از دیده شدنش متنفرم.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *