صد روز صد شعر

به نام خدای قلم

صد روز، صد شعر

شروع بیست و یکم آذر ماه 1402

دیربازی است که در شعر گمشده‌ام. اولین نوشته‌هایم شعرگونه بود و همیشه لابه‌لای دفترم بریده‌های روزنامه که در خود شعر سپیدی جای داده بودند، پیدا می‌شد. این روزها هم گاهی شعر می‌نویسم. اشعاری که از اعماق قلبم به زبانم جاری می‌شود. اما این مطلب را خوب می‌دانم که برای انجام هرکاری باید اصول آن را دانست. به همین دلیل برای چالش صد روزه، شعر و شعر خوانی را برگزیدم. به تعداد ستاره‌های آسمان هنوز شعر هست که باید بخوانم و بدانم. پس باید بیشتر شعر بخوانم تا بیشتر شعر بدانم. شاید آنچه می‌نویسم اصلن شعر نباشد. برای فهم بهتر و همین‌طور کسب دانشی اندک این مسیر را برگزیدم و هر روز قرار است شعری بخوانم، در آن عمیق شوم و سعی کنم شعری مشابه به شعری که خوانده‌ام بسرایم. و هر روز تا صد روز مطلبی کوتاه به این صفحه اضافه خواهم کرد. تمامی شعرها در کانال تلگرام من هم بازنشر خواهد شد.

روز اول. فروغ

ای نفس‌هایت نسیم نیم خواب

شسته از من لرزه‌های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

نکته‌ای درباره‌ی شعر

اولین باری که این شعر را خواندم زمزمه‌های عاشقی در جانم می‌پیچید و می‌توانستم واژه به واژه‌اش را لمس کنم. درد خواستن و نداشتن. تا به حال عاشق شدید؟

مشق روز یکم

ای نفس‌هایت برایم مثل آب

روشنی بخش وجودم همچو نور آفتاب

خفته در اعماق رویاهای من

غافل از هر لحظه و احوال من

ای برایم طعم خوب عاشقی

ای که از درد جدایی فارغی

چون نگاهت در نگاهم ریشه کرد

قصه‌ی مجنون شدن را پیشه کرد

قرار من با من:

  • هر روز شعری بخوانم و حداقل بخشی از آن را منتشر کنم.
  • سعی کنم با تمام وجود شعر را بفهمم.
  • در حد توانم شعری در سبک شعر همان روز بسرایم.
  • شعر خودم را در کانال تلگرامم منتشر کنم.

بیست و دوم آذر ماه 1402

روز دوم، شاملو

کیستی که من این‌گونه

به اعتماد

نام خود را با تو می گویم

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

کیستی که من، اینگونه به جد

در دیار رؤیاهای خویش

با تو درنگ می‌کنم؟

کیستی که من جز او

نمی بینم و نمی یابم

دریای پشت کدام پنجره ای؟

که اینگونه شایدهایم را گرفته ای

زندگی را دوباره جاری نموده ای

پر شور، زیبا و روان

دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم

جان می گیرد

و هر لحظه تعبیری می گردد از

فردایی بی پایان

در تبلور طلوع ماهتاب

باعبور ازتاریکی های سپری شده…

کیستی ای مهربان ترین؟

نکته‌ای درباره‌ی شعر

اعتماد، واژه‌ای که به قدر دنیایی در خود معنا جای داده. چه می‌شود که دل‌مان را که می‌بازیم چشم‌هایمان نیز بسته می‌شود. دنیایمان را، تمام دار و ندارمان را، عمرمان را می‌بخشیم. دل تصمیم گیرنده می‌شود. اما راستی اعتماد از دل می‌آید یا از عقل؟ به گمانم بخش عظیمی که در این زمینه درگیر است و حکم‌ می‌راند دل است و دل.

مشق روز دوم

کیستی که چشم‌هایم جز تو نمی‌تواند دید

و دلم

تپیدن را فقط با یاد تو گردن می‌گیرد

نباشی نمی‌زند، نمی‌تپد

کیستی که دنیای من را احاطه کرده‌ای

و من روزها و شب‌هایم را

به عشق دیدن روی ماهت سپری می‌کنم

کیستی که من را از من جدا کرده؟

و رویاهایم را به سان ستاره‌های آسمان

درخشان و لرزنده

تاریک و روشن می‌کند

ماه منی یا زمین؟

که درخشنده و تابناک

به دور زندگی‌ام می‌گردی

و نفس را، جان بخش و دلپذیر

به جزر و مدی

درون وجودم به جریان می‌آوری

کیستی ای زیباترین جریان زندگی؟

 

بیست و سوم آذر ماه 1402

روز سوم، رسول یونان

 

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب می‌شود

دیگر نمی‌توانم

این گونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده‌ام

به این انتظار

به این پرسه زدن‌ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟

نکته‌ای درباره‌ی شعر

انتظار واژه‌ی غریبی است. همیشه مرا به فکر وامی‌دارد. چرا انتظار شیرین‌تر از وصال است؟ به نظر من تنها دلیل یا شاید مهم‌ترین دلیل‌اش می‌تواند تخیل باشد. به هنگام انتظار تخیل فعال می‌شود و زیباترین صحنه‌ها را برای وصال و در کنار هم بودن می‌سازد و می‌پروراند. اما همیشه واقعیت متفاوت از آن است که تخیل می‌کنیم. شاید سرد‌تر. شاید تلخ‌تر. شاید بیگانه‌تر.

مشق روز سوم

قول بده که دیگر نخواهی گریست

اما باز هم ببار

اگر نباری

اگر چشمان زیبایت ابری نشود

دنیا خالی از دریا خواهد شد

عشق در جهان پراکنده نمی‌شود

و ماهی‌ها

خانه به دوشی را که نه

بی‌خانه‌مان شدن را

تجربه خواهند کرد

تو که می‌باری

نه تنها چشم‌هایت

بلکه تمام دنیا صورتی می‌شود

من ظالم نیستم

من فقط عاشق رنگ صورتی‌ام

بیست و چهارم آذر ماه 1402

روز چهارم، یدالله رویایی

من از دوستت دارم

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می‌گويم

از عاشق از عارفانه می‌گويم

از دوستت دارم

از خواهم داشت

از فكر عبور در به تنهایی

من با گذر از دل تو می‌كردم

من با سفر سياه چشم تو زيباست

خواهم زيست

من با به تمنای تو خواهم ماند

من با سخن از تو

خواهم خواند

ما خاطره از شبانه می‌گيريم

ما خاطره از گريختن در ياد

از لذت ارمغان در پنهان

ما خاطره‌ايم از به نجواها

من دوست دارم از تو بگويم را

ای جلوه از به آرامی

من دوست دارم از تو شنيدن را

تو لذت نادر شنيدن باش

تو از به شباهت از به زيبایی

بر ديده تشنه‌ام تو ديدن باش

نکته‌ای درباره‌ی شعر

 سخت بود. خیلی سخت بود. خواندن شعری که مثل هیچ‌کدام از خوانده‌های پیشینم نبود. شعری که سپید بودنش هم مثل دیگر سپیدها نبود. حالا تصور کنید چقدر دشوار بود ذره‌ای نزدیک شدن و نوشتن متنی به مانند این شعر. امشب بیشتر از قبل از انتخاب موضوع چالش صد روزه‌ام مطمئن شدم. سختی شعر امشب، قندی بود که دلم را بیشتر برای شعر آب کرد.

مشق روز چهارم

من از دوستت دارم

از تو سخن از دم و لحظه

از تو سخن از حضوری سبز

از تو سخن از خلوت و خلسه

وقتی از تو سخن می‌گویم

از نفس، از اشاره می‌گویم

از دوستت دارم

از همیشه با من باش

من برای با تو بودن را

با فعل شدن، از تمامیِ افعال

از پدیده‌ای کم‌یاب

گذران عمر، در جزیره‌ای نایاب

من نقطه سر خطم

من جدای از غم‌هام

آواره‌ترینم من

ما جان همیم

ما حسرتِ پایان‌ها

ما، از به ما شدن آمد

ما ژرفای عمیق چک چک باران

من طالب آن زلال بی‌همتا

من سپیده‌ی صبحم

تو ستاره‌‌ای تنها

تو از سرزمین عاشق‌ها

تو از میوه‌ی ممنوعه

بر فعل وجودیِ این تو، تنها دلیل بودن باش

بیست و پنجم آذر ماه 1402

روز پنجم، گروس عبدالملکیان

 

دو سال است که می‌دانم بی‌قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می‌دانم آواز چیست

راز چیست

چشم‌های تو شناسنامه‌ی مرا عوض کردند

امروز من دو ساله شدم

نکته‌ای در مورد شعر

 

خواندن هر شعری به گونه‌ای انسان را به فکر وامی‌دارد. اگر به حضور آدم‌ها و اتفاقات گوناگون روزمره‌ات با عمق بیشتری فکر کنی، متوجه می‌شوی حضور هیچ شخصی در زندگی‌ات اتفاقی نیست. هر عابری پیامی دارد. آنکه در ایستگاه مترو دیده‌ای. آنکه در صف نانوایی لبخندی یا سلامی با او رد و بدل کرده‌ای یا شاید شخصی که به طرز فجیعی با وسیله‌ی نقلیه‌ شما تصادف کرده و رو به موت است. همه‌ی این اشخاص پیام‌آور موضوعی خاص هستند تا گوشه‌ای از زندگی‌ات را شکل دهند. من این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به حضور انسان‌ها در زندگی‌ام فکر می‌کنم. به بودنشان و تاثیر آنها در تصمیمات و سرنوشتم. به آنچه که دارم و ندارم. این شعر مرا به یاد مهمترین شخص زندگی‌ام انداخت. همسرم.

مشق روز پنجم

 پنج سال است که می‌دانم نفس کشیدن چیست

عشق چیست

شب نخوابیدن و اضطراب چیست

پنج سال است که می‌دانم مهتاب چیست

آفتاب چیست

بیدار ماندن‌های با راز و نیاز چیست

حضور تو زندگی مرا تغییر داده است

امروز من دیگر، من پنج سال قبل نیست

بیست و ششم آذر ماه 1402

روز ششم، فریدون مشیری

درد بی درمان شنیدی؟

حال من یعنی همین!

بی تو بودن، درد دارد!

می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،

این خاطراتت روز و شب

درد پیگیر من است،

صعب العلاج یعنی همین

نکته‌ای در مورد شعر

راستش را بخواهید به دنبال شعر ساده‌ای بودم که فردی سرشناس آن را سروده باشد. پس از جستجو و زیر و رو کردن اینترنت به نام فریدون مشیری رسیدم. چند شعری که از او خواندم به این شعر رسیدم. جالب بود و در نگاه اول ساده. با استفاده از کلمات ساده و روزمره شعری سروده که به دل هر خواننده‌ای می‌نشیند. پس از خواندن و انتخاب، نوبت به تمرین خودم رسید. اعتراف می‌کنم که سرودن این مشق شعر از تمامی شعرهای قبلی چالشی‌تر بود. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم و در نهایت این شد حاصل جنگ من با کلمات. البته که استاد مشیری و دیگر اساتید مرا به خاطر جسارتم می‌بخشند. قصد من تقلید و کپی کردن نیست. آنچه می‌نویسم فقط مشق و تمرین از روی کار بزرگان است. من همچنان در ابتدای مسیر نوشتن هستم.

مشق روز ششم

شهره‌ی شهر شنیدی؟

بی تو من هستم چُنین

بی تو من آواره‌ام

واله و شیدا و غمین

شهره‌ی دیوانه‌گانم من بیا

رخ نما و جان بده این مُرده‌ی بیچاره را

زندگی معنا ندارد گر نباشی تو دمی

تو نیایی، می‌برد با خود مرا مرگِ نشسته در کمین

بیست و هفتم آذر ماه 1402

روز هفتم، کیوان شاهبداغی

نه تو می‌مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند

لحظه‌ها عریان‌اند

به تن لحظه‌ی خود جامه‌ی اندوه مپوشان هرگز

نکته‌ای در مورد شعر

نوشتن به سبک سهراب جرئت می‌خواهد. هنوز جرئت نزدیک شدن به شعرهای سعراب و نیما را ندارم. این شعر را که خواندم یاد سهراب افتادم. سبک شعرش، سبک اشعار سبک و آزاد سهراب است. دلم برای این شعر رفت. دلم برای سبک و آزادی‌اش رفت. تا همین لحظه هیچ مشق مشابه‌ای به ذهنم نرسیده اما به خودم جرئت دادم و با قلم کیوان شاهبداغی یک قدم به سهراب نزدیک‌تر شدم.

مشق روز هفتم

نه تو خواهی ماند

نه حسرت‌های بی‌پایان

و نه حتی کوهی که به آن دلگرمی

به دل ماهیِ تنهای غم‌آلود قسم

و به آن لحظه‌ی کوتاه غروب

سال‌ها می‌گذرند

آنچنانی که فقط موی سپیدی ماند

لحظه‌ها بی‌رحمند

از تن عمر خودت غبار حسرت بتکان

بیست و هشتم آذر ماه 1402

روز هشتم، عباس معروفی

بودنت

زندگی را معنا می‌کند

لازم نيست کاری انجام دهی

سرو روان من

همين که راه می‌روی ساز می‌زنی

می‌گويی می‌شنوی می‌خندی

همين که دگمه‌هام را باز می‌کنی می‌بندی

يعنی همه چيز

لازم نيست بر عاشقی کردنت خيال ببافی

همين شرمی که با خنده‌ات می‌خيزد

پولک‌هايی که از چشم‌هات می‌ريزد

همين که دستت

توی دستم عرق می‌کند

همين شيرين زبانی‌هات

همين که بوی قورمه‌سبزی نمی‌دهی

يعنی همه چيز

گفته بودم؟

گفته بودم همين که نگاه نارنجی‌ات

به زندگی‌ام می‌تابد

يعنی همه چيز؟

نکته‌ای در مورد شعر

نمی‌دانم مشکل از من است یا همه‌ی شعرا عاشقانه‌های بهتری سراییدند و من مجبور به انتخاب عاشقانه‌ها می‎‌شوم. هربار که به سراغ شاعری می‌روم ناخودآگاه شعری عاشقانه چشمم را می‌گیرد و من از خود بی خود می‌شوم با خواندنش. شعرها در دل من ریشه دارند و من در دل شعرها. این گفته بودم‌ها عجیب به حال این روزهایم نزدیک است. عجیب.

مشق روز هشتم

بودنت

نفس کشیدن را معنا می‌بخشد

نیازی نیست معجزه‌ای رخ دهد

روح و روان من

همین که در هوای من نفس می‌کشی

اخم می‌کنی ناز می‌کنی

همین که توی خواب نگاه‌ام می‌کنی

یعنی همه‌چیز

لازم نیست دریاها شکافته شوند

یا سوار بر اسب سفیدی به سویم بتازی

همین که گاه و بی‌گاه

بوسه‌ای گرم و مهربان نثارم می‌کنی

همین که با انگشتانم احوال‌پرسی می‌کنی

یعنی همه‌چیز

گفته بودم؟

گفته بودم همین که حواست

به تک تک لحظه‌هایم هست

یعنی همه‌چیز؟

بیست و نهم آذر ماه 1402

روز نهم، الن برن، ترجمه‌ی اصغر نوری

بگذار دوست بدارمت.

تو مانع نخواهی شد

که اسب مغرور یالش را تکان دهد

ماسه‌ها را لگدمال کند

و در باله‌ی خشمش

هر کجا که خواست برود.

دوستت دارم.

عشقم شانه‌های ظریفت را

بامهربانی میان گردبادش می‌گیرد

شنلی می‌شود که تو را با خود ببرد

خشن‌تر از باد

سیاه‌تر از درونش.

پرزی ریز در مشتِ هذیان

از خوشی می‌گریم

وقتی تو را به خود می‌فشارم و له می‌کنم

نکته‌ای در مورد شعر

و بازهم عشق. به دنبال شعری از شاعران وطنی بودم که این شعر چشمم را گرفت. درون مایه‌ی تمامی شعرهایم نوعی عشق شده. کمی تغییر باید؟

مشق روز نهم

بگذار بازهم کنارت بیدار شوم

تو مانع نخواهی شد

که این دل‌خوشی کوچک به هذیان بدل شود

به ابرها بپیوندد

و باران شدن را برای همیشه فراموش کند

دوستم بدار

همان‌گونه که دختربچه‌ای عروسکش را

پسربچه‌ای شمشیر پلاستیکی‌اش را

مادر جانمازش را

و پدر شال‌گردنی را که بوی کربلا می‌دهد

به تو قول می‌دهم

در دست‌هایت

همچون قاصدکی تنها

سبک و رها

با تمام وجود، حل شوم و آب از آب تکان نخورد

سی‌ام آذر ماه 1402

روز دهم، لیلا کردبچه

این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

هربار گریه می کنم

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم

نکته‌ای در مورد شعر

با خانم کردبچه در سمینار نویسندگی آشنا شدم. اولین شاعری که در تمام عمرم از نزدیک دیده بودم. برایمان حرف زد و از حس و حال شاعری گفت. از پستی بلندی‌هایش و از عشقی که به شعر دارد. شاید آن روز بیشتر از قبل عاشق شعر شدم.

مشق روز دهم

نسخه‌ی اول

این شعر را در هوای تو سرودم

همان لحظه‌ای که در نغمه‌ی صدایت گم شدم

هنگام سرودنش، سجده‌ی عشق را تجربه کردم

همان لحظه که دنیا به رنگ پیراهنت درآمده بود

و معنای من به تو پیوست، به عشق تو

هربار که به واژه‌ واژه‌ی این شعر نگاه می‌کنم

هر لحظه

بیش‌تر از پیش، تب عشق وجودم را فرا می‌گیرد

من در همان نگاه نخست،

عاشقت شدم

نسخه‌ی دوم

این شعر را نخوان

وگرنه من هیچ چیز را تضمین نخواهم کرد

شاید هنگام خواندنش دلت بلرزد و عشق را تجربه کنی

همین حالا چشم‌هایت را ببند و نخوان

این شعر را که با آه دل و سوز چشم برایت نوشته‌ام

و مثل تارهای عنکبوت ممکن است تو را گرفتار کند

هربار وسوسه شدی

به روزی فکر کن که سنگین دل و بی‌رحم

عشقم را انکار کردی

یکم دی ماه 1402

روز یازدهم، رزا جمالی

ایستگاه

چمدانم را بسته ام!

در مریخ هم که بگردی برگی از من پیدا نمی کنی

باز هم چیزی کم است

به حاشیه رسیده ام

عقربه به صفر نزدیک شده

اگر قطب نما را به من بدهی

باز درخت های دو طرف خیابان مساوی اند

چه کنم؟

حیف شده ام

“دوستت دارمی ” که از لب پنجره افتاد.

حتا خدا هم که از آن بالا نگاهم می کند، گریه اش می گیرد

لباس های قدیمی ام بلاتکلیف مانده ست

چروک خورده ام

و به ایستگاه رسیده‌ام.

نکته‌ای در مورد شعر

این شعر را در حال و هوایی نوشتم که خبر فوت ناگهانی دو عزیز را شنیده بودم. خبری که تا روزها مرا با خود خمیده و دلمرده همراه خواهد کرد.

مشق روز یازدهم

چمدانشان را بسته بودند

در جای جای این زندگی ردشان هست اما خودشان؟

این‌بار چیزی برای تمام عمر کم است

به انتها رسیده‌

عقربه، دیشب یک دقیقه بیشتر را بالا آورده

اگر تمام قطب‌نماهای جهان را ببینی، همه نقطه‌ی صفر دیشب را حفظ کرده‌اند

باز ستاره‌‌ها در زمین گم شدند و باران، وارونه خواهد بارید

چه می‌شود کرد؟

از دست رفتند

«دوست داشتن‌هایی» که به آسمان عروج کردند

امروز حتا خدا هم اشک خواهد ریخت

کمد لباس‌هایشان، داغی خواهد بود

پر از غصه‌های چروکیده،

ایستگاه آخر، یلدا بود

دوم دی ماه 1402

روز دوازدهم، آتیلا ایلهان

طعمِ این بادها همان طعمی‌ست

که اصلن نچشیده‌یی

این مسافرها از جایی می‌آیند

که نمی‌دانی کجاست

زبانی را که به آن گفت‌وگو می‌کنند

در سراسرِ عمرت نشنیده‌یی

چشم‌های خود را پنهان کن

که تو این‌جا بیگانه‌یی

و به شب‌هنگام روی ریل‌های قطار

باران فرومی‌بارد

این کوچه‌ی سرنگون همان کوچه‌یی‌ست

که در آن پا نگذاشته‌یی

اعلامیه‌هایی که به چارمیخ کشیده‌اند

خیس می‌شوند

زنی در تاریکی همان زنی‌ست

که تو او را نشناخته‌یی

چیزهایی که بر زبان می‌آوَرَد

همان چیزهایی‌ست

که تو آن‌ها را ندانسته‌یی

او بر فرازِ هتل‌های مشکوک دراز می‌کشد

تو این‌جا بیگانه‌یی

باید که پنهان شوی

و به شب‌هنگام روی ریل‌های قطار

باران فرومی‌بارد

نکته‌ای در مورد شعر

در مورد معنای این شعر، هرچه بیشتر می‌خوانمش به خیانت و یا معصومیتی که در شرف از بین رفتن است بیشتر می‌رسم. اما دلیل انتخاب من همان کلمه‌ی اعلامیه بود و فقدانی که این روزها از آن رنج می‌برم. فامیل دور بودند. اما جوان بودند و از همه مهم‌تر انسان. به معنای واقعی کلمه.

مشق روز دوازدهم

طعم این غصه، همان طعمی‌ست

که هرگز نچشیده‌ای

این مسافران به جایی می‌روند

که تو نمی‌دانی کجاست

از این به بعد به زبانی سخن خواهند گفت

که دیگر نخواهی شنید

چشم‌های خیست را بازتر کن

باید که بهتر ببینی

از این به بعد روز و شب، بهار تا زمستان

باران فرو‌می‌بارد

این غم جانگداز

غمی است که تا به حال ندیده‌ای

اعلامیه‌هایی که دست به دست می‌شوند

با اشک چشمانت خیس خواهند شد

پدر و مادری بار سفر بسته‌اند

و تو حتی خدانگهدار نگفته‌ای

اطرافیان چیزهایی می‌گویند

که تو تاکنون معنایش را ندانسته‌ای

آنها بر فراز آسمان در پروازند

و تو اینجا بیگانه‌تر از هر بیگانه‌ای

باید اشک بریزی

آنقدرکه از این به بعد، بهار تا زمستان

باران فروببارد

سوم دی ماه 1402

روز سیزدهم، سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است

ستاره ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک

زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

نکته‌ای در مورد شعر

جای پای بزرگان نمی‌خواهم بگذارم. اما رونوشت و تمرین و مشق کردن آثار زیبایی همچون این شعر روحم را جلا می‌دهد و مرا به زندگی شاعرانه‌ام امیدوار.

مشق روز سیزدهم

مرا هزار آرزو بود و دیدار تو یعنی هزار

به امید آمدنت روزها گذشت و رو به اتمام گذاشت روزگار

بهار به زمستان بدل شد و زمستان به بهار

دلم به جز تو ندارد هیچ آرامی و قرار

در این سرای فانی تنها به عشق تو شده‌ام ماندگار

دنیا و هوس‌هایش گشته‌اند بی‌شمار

ستاره‌ی صبحم بیا و سربرآر

باکی نیست هرچند گشته‌ کارم زار

دلم به امید تو دارد اکنون قرار

مرا هزار آرزو بود و دیدار تو یعنی هزار

چهارم دی ماه 1402

روز چهاردهم، احمدرضا احمدی

من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام

راه ها رفته ام

بازی ها کرده ام

درخت

پرنده

‌آسمان

من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم

به مادرم می گفتم

از بازار واژه بخرید

مگر سبدتان جا ندارد

می گفت

با همین سه واژه زندگی کن

با هم صحبت کنید

با هم فال بگیرید

کمداشتن واژه فقر نیست

من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن

بیشتر از فقر کم واژگی ست

وقتی با درخت بودم

پرنده می گفت

درخت را باید با رنگ سبز نوشت

تا من آرزوی پرواز کنم

من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم

تنها مدادی که داشتم

و پرنده در زردی

واژه ی درخت را پاییزی می دید

و قهر می کرد

صبح امروز به مادرم گفتم

برای احمدرضا مداد رنگی بخرید

مادرم خندید:

درد شما را واژه دوا میکند

نکته‌ای در مورد شعر

شعر عجیبی بود. در عین سادگی به طرز ناجوانمردانه‌ای دلم را برد. مرا با خود به خاطرات کودکی‌ام کشاند و روزهای گذشته را همچون آلبومی پاره پاره جلوی رویم ورق زد. عجیب بود.

مشق روز چهاردهم

من همیشه با سه واژه زندگی کرده‌ام

شعرها گفته‌ام

داستان‌ها نوشته‌ام

باران

فرار

عشق

من همیشه به دنبال معنای این سه واژه گشته‌ام

به مادرم نمی‌توانستم بگویم

از بازار برایم واژه‌ی جدید بخرید

می‌ترسیدم مرا دیوانه بپندارد

هرچند همیشه می‌گفت

تو در آسمان‌ها سیر می‌کنی

می‌گفت کمی از خیالات بیرون بیا

و من با واژه‌هایم

صحبت می‌کردم

فرار می‌کردم

عشق می‌کاشتم

و بعد می‌باریدم

کمبود واژه در آن روزها عیب نبود

به من تلقین کرده بودند خیال‌پردازی عیب است

وقتی با باران بودم

عشق می‌گفت

کم‌تر ببار

من دل‌مرده و خسته ناچار به بارش بودم

تنها هنری که داشتم

باریدن بود

می‌دانم که عشق در ازدیاد غم پا به فرار خواهد گذاشت

صبح یکی از روزهای کودکی

به مادرم گفتم

برای مهدیس آرامش بخر

مادرم خندید و گفت

واژه‌ی جدیدت مبارک

پنجم دی ماه 1402

روز پانزدهم، بیژن نجدی

 

گل، همان خشخاش

میوه، همین اگور

خانه، شاید، خم

پیره، کاشکی بوی باران گرفته پوست زنم

نکته‌ای در مورد شعر

راستش را بخواهید از بیت آخر سردرنیاوردم اما بیشترین ملاکم برای انتخاب شعر کوتاهی آن بود. پسرم در تب می‌سوزد و من باید مشق کنم.

مشق روز پانزدهم

حس، همان مادری

ساعت، گذشته باز روز دیگری

خانه، تب، خواب

عفونت، چشمان معصوم کودکم پر از آب

ششم دی ماه 1402

روز شانزدهم، بیژن جلالی

زنی را می‌خواهم

که مانند درخت باشد

با برگ‌های سبزی که در باد می‌رقصند

آغوشش

چون شاخه‌های درخت باز باشد

و خنده‌اش

از تاریکی‌های زمین الهام گرفته

در سر انگشت‌هایش پراکنده شود زنی می‌خواهم چون درخت

که هر طلوع و غروب

از افقی به افقی بگریزد

در حالی که از اسارت خود در خاک گریه می‌کند

نکته‌ای در مورد شعر

دنیای ایده‌آل. به نظرم همه به نحوی به دنبال ایده‌آلی برای زندگی می‌گردند. آن بهترینی که هیچ گاه به دست نخواهد آمد. این دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم پر از نقص است. ایده‌آلی وجود نخواهد داشت.

مشق روز شانزدهم

دنیایی می‌خواهم

که یک رنگ باشد

مثل آفتاب‌پرست هر روز تغییر نکند

خنده‌هایش

چون سبزی درختان همیشه بهار، پایدار باشد

و غم

در تاریک‌ترین نقطه‌اش برای همیشه پنهان شود

در لحظه‌هایش محبت پراکنده شود

می‌خواهم چون گل همیشه بهار

هر روز و هر شب

از عطر خوش‌اش سرمست شوم

درحالی که می‌دانم، شاید لحظه‌ی بعد دیگر نفسی نباشد

هفتم دی ماه 1402

روز هفدهم، ترانه جوانبخت

یک شب

از فرط غم خاطره ها

دست کولاک مرا

برد به دنیای شب بی خبری

دل من

همگذر باد

به دریای شب حادثه شد

نفسم قصد جدایی

بنمود از بدنم

چونکه دیدم

ثمر راغب خون

رحمت همیاری نیست

اثر کوه یخی

در قدم سرد زمستان

نظر مرده ی یخ

تن زیبای شقایق را

بی دغدغه

در خاک نهاد

نکته‌ای در مورد شعر

مرگ و زندگی. بودن و نبودن. واژه‌هایی که این روزها تمام مغزم را به خود مشغول کرده و نمی‌گذارند عاشقی کنم. خودم را چشم زدم. شعرهایم و انتخاب شعرهایم دیگر عشق ندارد. شاید هم به نحو دیگری عشق را در حال تجربه هستم.

مشق رو هفدهم

یک شب از

شدت درد

دست تقدیر مرا

با خودش برد به دریای جنون

غم من

هم‌قدم خاطره‌ها

به گذرگاه دو دنیا برسید

نفسم رفت ولی

بدنم آنجا بود

در میان رگ‌ها، خون نبود، سرما بود

و هوا دورترین نقطه‌ی هستی

کز کرد

و در آن همهمه‌ی شوم

دستی پیدا شد

سیبی افتاد

و زمین

تا به ابد

میهمان‌سرای ما شد

هشتم دی ماه 1402

روز هجدهم، نزار قبانی

او می‌دانست مرا خواهند کشت
و من می‌دانستم او کشته خواهد شد
هر دو پیش گویی درست درآمد
او، چون پروانه‌ای، بر ویرانه های عصر جهالت افتاد
و من درمیان دندان‌های عصری که
شعر را
چشمانِ زن را
و گل سرخِ آزادی را می‌بلعد
در هم شکستم.

نکته‌ای در مورد شعر

نوشتن از روی دست شعرای دیگر شاید در نگاه اول کار سهل و بیهوده‌ای به نظر برسد. روزی که این فعالیت را شروع کردم نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد اما حالا با گذشت هجده روز اثراتی در خودم می‌بینم که وامدار همین چالش است. نزار قبانی را سال‌هاست می‌شناسم. بارها شعرهایش را خوانده‌ام. شعرای دیگر را هم همینطور، اما این دقیق شدن به آهنگ واژه‌ها. این ریتم از پیش ساخته شده باعث می‌شود هم محدود شوی هم خلاق. شعر نزار یک شعر بلند دوازده مرحله‌ای است. یعنی دوازده روز در مورد یک موضوع ثابت باید بنویسم. چالش جدیدی می‌شود. این شعر در من ریتم را زنده کرد و حالا حاصل کار من.

مشق روز هجدهم

 او می‌دانست تاب نخواهم آورد
و من می‌دانستم ویرانه‌ای بیش نخواهم بود اگر نباشد
هر دو می‌دانستیم که این راز روزی برملا خواهد شد
او، چون خورشیدی، بر تاریکی‌های زندگی‌ام تابید
و من کوله‌باری بر دوش
زندگی را
گذشته‌ای عمیق را
نفس‌هایم را جا گذاشتم
و او را انتخاب کردم

نهم دی ماه 1402

روز نوزدهم، نزار قبانی

می‌دانستم او کشته خواهد شد
او زیبا بود در عصر زشتی‌ها
زلال در عصر پلشتی‌ها
انسان در عصر آدمکشان
لعلی نایاب بود
میان تلی از خزف
زنی بود اصیل
میان انبوهی از زنان مصنوعی!

نکته‌ای در مورد شعر

نزار این شعر را برای همسرش گفته پس من نیز برای همسرم می‌نویسم.

مشق روز نوزدهم

می‌دانستم روحی دارد به لطافت یاس
او سپید بود در عصر سیاهی‌ها
معصوم در عصر گناه‌ها
انسان در عصر آدم‌نماها
الماسی بود بی‌نظیر
میان انبوهی از کربن‌ها
او مرد بود به کردار
میان انبوهی از نامردها

دهم دی ماه 1402

روز بیستم، نزار قبانی

می‌دانستم او کشته خواهد شد
زیرا چشمان او روشن بود چون دو رود یاقوت
موهایش دراز بود چون شب های بغداد
این سرزمین
این همه سبزی را
نقش هزاران نخل را
در چشمان بلقیس
تاب نیاورد.

نکته‌ای در مورد شعر

عشق انسان را شاعر می‌کند.

مشق روز بیستم

می‌دانستم دروغ نمی‌گوید
زیرا در میان رگ‌هایم موجی به وجودش زنده می‌شد
موجی از سرزندگی و اعتماد به‌نفس
این دنیا
این همه عشق را
تپیدنی بی‌وقفه را
در قلب‌های کوچک‌مان
تاب نخواهد آورد.

یازدهم دی ماه 1402

روز بیست و یکم، نزار قبانی

می دانستم او کشته خواهد شد
زیرا جهت نمای غرورِ او
بزرگتر از جهت نمای شبه جزیره بود.
شکوه او نگذاشت
در عصر انحطاط زندگی کند.
روح رخشان او نگذاشت
در تاریکی سر کند.

نکته‌ای در مورد شعر

نزار در مورد همسرش می‌گوید. کسی که پیش از آنکه همسر او باشد یک مبارز بوده. چه زیبا. چه باشکوه.

مشق روز بیست و یکم

می‌دانستم او از این عشق نمی‌گذرد
زیرا مغناطیس بین‌مان
از تمام آهن‌رباهای جهان قوی‌تر بود
پاکی او نگذاشت
خط سیاهی در میان رابطه‌مان خودنمایی کند
روح لطیف‌اش نگذاشت
لکه‌ای به سپیدی عشق‌مان دست‌درازی کند

دوازدهم دی ماه 1402

روز بیست و دوم، نزار قبانی

غرور رفیعِ او
دنیا را برایش کوچک کرده بود
به این سبب چمدانش را بست
و آهسته برنوک انگشتان پا، بی هیچ کلامی
آن را ترک گفت…

نکته‌ای در مورد شعر

این روزها با خواندن این شعر و نوشتن از روی آن عاشقی را مشق می‌کنم. آزادی‌خواهی را. مبارزه‌ی به حق را. شهادت را.

مشق روز بیست دوم

غرور مردانه‌‌ی او
نه با التماس لکه‌دار شد نه با اشک
پایش را در یک کفش کرده بود
آهسته و پیوسته، میان سنگلاخ عاشقی
حرکت می‌کرد…

سیزدهم دی ماه 1402

روز بیست و سوم، نزار قبانی

هراسی از این نداشت
که سرزمین مادریش او را بکشد
هراس او این بود
که سرزمین مادریش خود را بکشد!

نکته‌ای در مورد شعر

این شعر را پاره پاره کردم تا مشق شعر کنم. برای هر پاره‌اش گوشه‌ای از خاطراتم زنده شد.

مشق روز بیست و سوم

هراسی از این نداشت
که تبل رسوایی‌اش بر زمین افتد
هراس او این بود
که سال دیگری بدون حضور محبوبش آغاز شود

چهاردهم دی ماه 1402

روز بیست و چهارم، نزار قبانی

چون ابری بارورِ شعر
بر دفترهای من بارید
شراب… عسل… و پرستو را
یاقوت سرخ را.
و بر احساس من پاشید
بادبان ها را… پرندگان را
شب های پر از یاس را.
پس از رفتنش
عصر آب به پایان رسید
و عصر تشنگی آغاز شد.

مشق روز بیست و جهارم

چون بذری از شعر
بر دفتر من گل داد
شکوفه… درخت…میوه را
سیبِ سرخِ حوا را.
بر روح من مستولی کرد
خندیدن را…کنار دریا دویدن را
آزادی از بندهای دنیایی را.
او که آمد
عصر غصه به فرجام رسید
و عصر لبخند آغاز شد

پانزدهم دی ماه 1402

روز بیست و پنجم، نزار قبانی

همیشه احساس می کردم در حال رفتن است
در چشمانش همواره بادبان هایی بود
آماده ی عزیمت
بر پلکهای او
هواپیمایی در حرکت، برای اوج گرفتن.
در کیف دستی او-در نخستین روز پیوندمان-
پاسپورتی بود… بلیت هواپیمایی
و ویزاهایی برای ورود، به سرزمین هایی که هرگز ندیده بود.
زمانی از او پرسیدم:
این همه کاغذ پاره ها را چرا در کیف داری؟
گفت:
وعده دیداری دارم با رنگین کمان.

مشق روز بیست و پنجم

همیشه احساس می‌کردم بخشی از من در وجود اوست
در چشمانش نوری بود که زندگی‌ام را روشنی می‌بخشید
امید مطلق.
بر تک تک حرف‌هایش
حقیقتی موج‌سواری می‌کرد که نویدبخش آزادی بود
در جیب‌هایش-در نخستین روز آشنایی‌مان-صداقتی بود…معجزه‌ای
و قلبی که تنها برای شادی من می‌تپید
زمانی این پرسش ذهنم را پر کرده بود:
این همه خوبی چطور در یک نفر جمع می‌شود؟
پاسخ آمد:
عشق غیرممکن‌ها را ممکن می‌سازد.

شانزدهم دی ماه 1402

روز بیست و ششم، نزار قبانی

پس از این که کیف او را
از میان ویرانه ها به دستم دادند
و من پاسپورت او را
بلیت هواپیمایش را
ویزاهاش را دیدم
دریافتم که با بلقیس الراوی(۱) پیوند نبسته بودم
من همسر یک رنگین کمان بودم…

مشق روز بیست و ششم

پس از اینکه دست سرنوشت
از میان تمام غم‌زارها او را به من رساند
من صداقت او را
معجزه‌ی حضورش را
و قلبی که عاشقانه، زندگی‌ام را رنگ می‌بخشید، دیدم
دریافتم که پیوندمان، موهبتی الهی‌ست
و من همسفر یک فرشته‌ام

هفدهم دی ماه 1402

روز بیست و هفتم، نزار قبانی

وقتی زنی زیبا می‌میرد
زمین تعادل خود را از دست می‌دهد
ماه صد سال عزای عمومی اعلام می‌کند
و شعر بیکار می‌شود!

مشق روز بیست و هفتم

وقتی فرشته‌ای به زمین هبوط می‌کند
زمین از تعادل خارج می‌شود
ماه سایه‌اش را می‌گستراند و دمی به خواب می‌رود
و شعر دست خدا را بوسه می‌زند

هجدهم دی ماه 1402

روز بیست و هشتم، نزار قبانی

بلقیس الراوی
بلقیس الراوی
بلقیس الراوی
آهنگ نام او را دوست داشتم
بارها زیر زبان می‌نواختمش
نام من در کنار نام او
به وحشتم می‌انداخت
چون وحشت از گِل کردن دریاچه‌ای زلال
ناساز کردن سمفونی زیبا.

مشق روز بیست و هشتم

موهبت
موهبت
موهبت
آهنگ این کلمه مرا سر ذوق می‌آورد
بارها می‌توانم تکرارش کنم
و هربار چهره‌ی خندان تو را به خاطر آورم
نام من در کنار نام تو
شاید بعید به نظر می‌رسید
چون روییدن گلی در میان صحرا
یا نبودن آهنگ، در پسِ واژه‌ها

نوزدهم دی ماه 1402

روز بیست و نهم، نزار قبانی

این زن نباید بیشتر می‌زیست
خود نیز این را نمی‌خواست
او چون شعله شمع بود و فانوس
و چون لحظه‌ای شاعرانه
که پیش از آخرین سطر
به انفجار می‌رسد…

مشق روز بیست و نهم

این عشق نباید بیشتر از این پنهان می‌ماند
خدا هم حتی این را نمی‌خواست
او چون ستاره‌ای تازه متولد شده
که تا کنون در میان هیچ سیاهی‌ای نزیسته
در میان زندگی من، به حقیقت پیوست…

بیستم دی ماه 1402

روز سی‌ام، لیلا کردبچه

به‌خاطر مردم است که می‌گویم
گوش‌هایت را کمی نزدیک دهانم بیاور
دنیا
دارد از شعرهای عاشقانه تهی می‌شود
و مردم نمی‌دانند
چگونه می‌شود بی‌هیچ واژه‌ای
کسی را که اینهمه دور است
اینهمه دوست داشت

مشق روز سی‌ام

به‌خاطر روزهای بهتر است که می‌گویم
در سیاهی‌ها غرق نشو
دنیا
زودتر از آنچه فکرش را می‌کنی تمام خواهد شد
و روزهای سوخته
به هیچ قیمتی بازنخواهد گشت
زمان باقی‌مانده را غنیمت شمار
که دنیا جوانمردی را به بهانه‌ای می‌فروشد

 

بیست و یکم دی ماه 1402

روز سی و دوم، چارلز بوکوفسکی

 

برای من و تو

و آنها و همه‌ی ما

برای همیشه

و امروز و امشب

و سه‌شنبه و چهارشنبه

و حتی در قبر.

دوستت دارم

آهای خانم‌ها دوستتان دارم

 

نکته‌ای در مورد شعر

خواندن شعرهای بوکوفسکی عجیب بود. با تمام شعرهایی که تاکنون خوانده بودم فرق داشت. انگار به سبکی حرف‌های کودک درونش را شعر کرده بود نه انسان بالغی که مراقب است هرچه می‌گوید به مذاق جامعه خوش آید. تحسین‌برانگیز بود و سخت. بسیار تلاش کردم همچون بوکوفسکی کودک درونم را به شعر بیاورم اما تلاشم بی اثر ماند. آنچه من انجام می‌دهم و می‌نویسم هنوز رنگ و بوی مورد قبول شدن از سمت اجتماع را با خود حمل می‌کند.

 

مشق روز سی و یکم

برای بودن و پرواز
و سلامی بی‌جواب

برای اندوهی که لبخند می‌زند
و امشب و فردا
و روزهایی که آمدن را از یاد برده‌اند

و حتی مبادا

عشق وجود دارد

آهای اهالی زمین، عشق از آسمان نخواهد بارید.

 

بیست و دوم دی ماه 1402

روز سی و دم، ولادیمیر مایاکوفسکی

 

اما برای شادمانی
سیاره‌ی ما
چندان آماده نیست
خوشی را باید
از چنگ روزهای آینده
بیرون کشید
در این زندگی
مردن
دشوار نیست
ساختن زندگی
بسیار دشوار است

 

نکته‌ای در مورد شعر

آنچه همواره برایم مهم بوده و هست بحث امید و ایمان داشتن برای رسیدن روزهای بهتر است. به اطرافم که می‌نگرم خیل عظیمی از دوستانم، افراد با استعدادی که اغلب مردم به موقعیت‌شان غبطه می‌خورند، آنچنان در یاس و ناامیدی فرو رفته‌اند که انگار امروز و اینجا آخر دنیاست. دلم برای آن همه انرژی منفی که در وجودشان می‌جوشد به درد می‌آید. دوست دارم به آنها اثبات کنم جهان هنوز هم زیباست. مهم نیس در کدام سرزمین باشی، مهم داشتن امید است.

مشق روز سی و دوم

اما برای روزهای بی‌کسی
افسردگی
راه درمان نیست
تنهایی را
از لابه‌لای روزهایت
بیرون بکش
و آهنگ زندگی
دوستی
هم‌صدایی
آغاز کن
مردگی آسان‌ترین کاری‌ست که می‌توان انجام داد
کمی زنده بودن بیاموز

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *