ضربان نامنظم | مدیریت اضطراب

قسمت دوم

دفتر مشاوره طبقه‌ی دوم بود. حوصله‌ی آسانسور را نداشت از پله‌ها بالا رفت. در باز بود. وارد شد. سلام کرد. اول از همه منشی دفتر توجه‌اش را جلب کرد. انتظار داشت مثل آنچه پیش از این دیده و شنیده بود، منشی دختری جوان با چهره‌ای غرق در آرایش باشد یا زنی گذشته از میانسالی با دفتری رنگ و رو پریده در مقابلش. اما منشی پسر جوانی بود که بیشتر به مهندس‌ها شباهت داشت تا منشی‌ها. قد بلندی داشت و می‌توان گفت چهارشانه محسوب می‌شد. عینکی با فریم گرد روی بینی‌اش خودنمایی می‌کرد و چشمان درشت‌اش را قاب گرفته بود. منشی گفت: سلام. خوش اومدید. وقت قبلی داشتین؟

یاسمین از اینکه مثل وزغ به پسرک خیره مانده بود خجالت کشید و دستپاچه شد. گفت: ها؟ بله. یعنی نه. الان بیرون تابلوی دفتر مشاوره رو دیدم و اومدم بالا. باید وقت قبلی بگیریم حتمن؟ پسرک منشی لبخندی زد و گفت: چون جلسه‌ی اولتون هست و خوشبختانه وقت دکتر خالیه می‌تونید تشریف داشته باشید. یاسمین نفسی از سر آسودگی کشید و گفت: خیلی ممنونم. فقط اینکه من اصلن دکتر رو نمی‌شناسم. می‌شه لطفن در مورد ایشون یکم بهم اطلاعات بدید؟ پسرک گفت: اصلن نگران نباشید. تا چند لحظه دیگه خودتون می‌فهمید که دکتر چطور هستند و سبک کارشون چیه. مشخصاتتون رو بفرمایید و بشینید تا من هماهنگ کنم.

یاسمین با کمی دلخوری از اینکه اطلاعاتی دریافت نکرده تشکری سرد کرد و روی صندلی‌های آبی دفتر نشست. چند لحظه‌ای که گذشت، منشی گفت: بفرمایید داخل.

در بزرگی که عایق صدا بود، داخل سالن قرار داشت و منشی به سمت در اشاره می‌کرد. یاسمین که دوباره اضطراب و ضربان شدید قلب به سراغ‌اش آمده بود به سمت در حرکت کرد. آن‌طرف در، چیزی که مقابل چشمان یاسمین قرار داشت یک دفتر مشاوره‌ی عادی نبود. اتاق بزرگی بود با دیوارهای سفید بلند. دیوار سمت راست جای خود را با پنجره‌ای تمام قد عوض کرده بود و پشت پنجره گل‌خانه‌ای بود که یاسمین تا به حال در عمرش هم ندیده بود. پر بود از گل‌ها و گیاهان خاص و زینتی. در چند قدمی پنجره یک میز قرار داشت که رویش پر بود از کتاب. ساعت شنی کوچکی و یک ترازوی قدیمی مسی رنگ چشم‌نوازی می‌کردند. کاناپه‌ای به رنگ بنفش یاسی مقابل میز جاخوش کرده بود و پتوی مبل طوسی رنگی روی یکی از دسته‌هایش لمیده بود. روبه‌روی مبل یک صندلی راحتی قرار داشت، از آنهایی که مادربزرگ‌ها دارند و تاب می‌خورد.

بقیه اتاق را گلدان‌های کوچک و بزرگ پر کرده بود که هر کدام به نحوی دلبری می‌کردند. دیوار انتهای اتاق تصویری از دریا را نشان می‌داد که در حال موج زدن بود و صدای دریا به صورت خیلی خفیفی در اتاق پخش می‌شد. دکتر اما در هیچ جای اتاق حضور نداشت. یاسمین با تردید وارد شد. با صدایی خفیف سلام کرد و همان‌جا نزدیک در منتظر پاسخ ماند. همزمان صدا و چهره‌ی دکتر از زیر میز، درحالیکه با دستپاچگی جواب سلام یاسمین را می‌داد، نمایان شد. به هنگام بلند شدن، سرش با ضربه‌‌ی آرامی به میز برخورد کرد. همانطور که دستش را روی سرش می‌کشید با لبخند گفت: ببخشید خودکار موردعلاقه‌ام افتاده بود زیر میز، باید پیداش می‌کردم. بعد هم با دست به زیر میز اشاره کرد که پر بود از ستون‌های نامتقارن کتاب.

-راستی بفرمایید داخل. من مهرداد هستم. مهرداد ریاضی، و دوباره تک خنده‌ای کرد و گفت: البته اصلن از ریاضی خوشم نمی‌یاد. یاسمین در دلش خودش را لعنت می‌کرد که بدون خواندن اسم دکتر سرش را پایین انداخته بود و وارد دفتر شده بود. با خودش گفت: آخه دختره‌ی خنگ، کدوم یابویی همینجوری بدون تحقیق و حتی دونستن اسم مشاور میره مطب مشاوره. اون از منشی، اینم از دکتر. چرا انقد جوونه آخه؟ چرا اصلن مرده؟ حالا چیکار کنم؟ ولی خدایی اتاقش خیلی قشنگه. کاش می‌تونستم ساعت‌ها اینجا بمونمو فقط نفس بکشم، میشه اینجا یه کتاب شعر نوشت اصلن. همینطور که این افکار در ذهنش رژه می‌رفتند روی کاناپه نشست و لبخند ژکوندی هم تحویل دکتر داد.

دکتر اما به جای اینکه روی صندلی پشت میز بنشیند و ادای معالجین حرفه‌ای را دربیاورد، شروع کرد به قدم زدن و تقریبن مقابل یاسمین ایستاد. یاسمین که احساس معذب بودن می‌کرد به تبعیت از دکتر از جایش برخاست و سرش را پایین انداخت. دکتر مهرداد لبخند زد و گفت: می‌دونی الان پنج دقیقه‌اس توی اتاقی و هنوز خودتو معرفی هم نکردی؟ یاسمین با تعجب به دکتر نگاه کرد و گفت: من اسمم رو به منشی‌، یعنی اون آقایی که بیرون نشستن گفتم. دکتر کمی عقب‌تر رفت و روی صندلی راحتی نشست. گفت: اون مشخصات به درد من نمی‌خوره. ما آشناییمون رو با حرف زدن خودت شروع می‌کنیم. حالا بشین و بگو اسمت چیه؟ یاسمین دوباره روی کاناپه نشست و گفت: من یاسمینم. یاسمین پرور. دکتر گفت: از دیدنت خوشحالم یاسمین. دوست داری از چی باهم حرف بزنیم؟ -خوب راستش من به خاطر اضطرابم اومدم پیش شما. اگه بخوام دقیق‌تر بگم شاید بشه گفت من همیشه از صحبت کردن توی جمع و حتی صحبت کردن با آدم‌هایی که احساس می‌کنم از من بیشتر می‌دونن دچار اضطراب می‌شم و ضربان قلبم به شدت بالا می‌ره. حتی همین الان هم که با شما حرف می‌زنم این حس رو دارم. دستام یخ کرده و حرف‌ها توی ذهنم گم می‌شن. اصلن نمی‌دونم واقعن چی می‌خوام بگم.

دکتر که تا آن لحظه ساکت بود گفت: ببینم یاسمین تو به چه چیزایی علاقه داری؟ بذار حدس بزنم. احتمالن خیلی به هنر علاقه داشته باشی نه؟ یاسمین که از عوض کردن موضوع گیج شده بود با کمی تاخیر گفت: خب من، یعنی بله من به هنر علاقه دارم. بازیگری، رقص، نقاشی و حتی نویسندگی. مهرداد لبخند زد و گفت: چه عالی. چیزی هم می‌نویسی؟ یعنی به‌طور جدی کاری کردی؟

-به‌طور جدی که نه. ولی خب همیشه یه دفتری دارم که حرف‌های دلمو توش می‌نویسم. گاهی شعر، گاهی هم داستان کوتاه.

مهرداد مشتاقانه به حرف‌های یاسمین گوش می‌داد به‌طرزی که یاسمین احساس کرد موضوع مورد علاقه‌ی دکتر حتمن نویسندگی است. سکوت یاسمین باعث شد دکتر مهرداد دوباره سخن بگوید: اگه دروغ نگم منم مثل خودتم. همیشه یه چیزایی یه جاهایی می‌نویسم، اما هیچ‌وقت جدی پیگیری نکردم تا ببینم چند مرده حلاجم. تازگی یه کتاب خوندم که خیلی خوب بود، می‌خوام بخونیش و بعد از اینکه خوندیش بازم بیای پیشم و در موردش باهم حرف بزنیم. اینکارو می‌کنی؟ یاسمین لبخندی زد و گفت: بله حتمن. مهرداد خندید و گفت: عالیه. صبر کن اسم کتاب رو برات بنویسم. از جایش برخاست و با همان خودکاری که از زیر میز پیدا کرده بود، روی تکه کاغذی کاهی‌رنگ چیزی نوشت و سپس کاغذ را به دست یاسمین داد. یاسمین نیم نگاهی به نام کتاب انداخت و تشکر کرد. مهرداد گفت: خوب امروز دیگه کاری نداریم. منتظرم زودتر نظرتو در موردش بدونم، اما عجله نکن. با آرامش بخونش و بعد بیا و بهم در موردش بگو. یاسمین که در همین حین از جایش برخاسته بود، به سمت در رفت و گفت: چشم. حتمن می‌خونم. خیلی ممنون. خدانگهدارتون.

–خداحافظ یاسمین.

یاسمین دوباره نگاهی به برگه انداخت و زیر لب زمزمه کرد: بنویس تا زنده بمانی. چه عنوان جذابی…

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *