ببری در صندوق عقب ماشین

با محمد صدرا و عاطفه رفته بودیم سینما. رفتیم بچه زرنگ ببینیم. تیزرش که از صدا و سیما پخش می‌شد واقعن جذاب بود و منی که مامان محمدصدرا بودم هم دلم ضعف می‌رفت که زودتر ببینمش. با عاطی هماهنگ کرده بودیم جلوی سینما یکدیگر را ببینیم. وقتی رسیدیم هنوز یک ربعی به شروع فیلم مانده بود. و در کمال تعجب در سینما به طرز جدی‌ای قفل و بست بود. خبری از هیچ پرسنل و خدمه‌ای نبود که سوال بپرسیم. مثل ما، ده خانواده‌ی دیگر هم پشت در سینما صف کشیده بودند. من ترسیده بودم. اگر تعطیل می‌بود چطور باید این فسقل را راضی می‌کردم. تنها چیزی که باعث می‌شد به سینما تیکت زنگ نزنم و پیگیری نکنم، خونسردی افرادی بود که آنجا ایستاده بودند. انگار اصلن اتفاق خاصی نیفتاده بود و این تعطیلی نرمال به نظر می‌رسید. پس از گذشت ده دقیقه بالاخره درهای بهشت به رویمان باز شد و وارد میعادگاه عشق شدیم. عاطفه هم آمد. خوراکی خریدیم و رفتیم نشستیم روی صندلی‌های‌مان. ردیف وسط. ردیف مورد علاقه‌ی من.

بچه زرنگ بود یا؟

شروع فیلم خیلی جذاب بود. اینکه یک پسربچه‌ی هفت هشت ساله به یک ببر پناه بدهد، همان چیزی بود که می‌توانست عنصر خیال را به‌طرز زیبایی به انیمیشن اضافه کند. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. به موقع باعث خنده‌ی‌مان می‌شد و به موقع هم ما را به سکوت وامی‌داشت. اما کم‌کم داستان دچار تناقض‌هایی شد که نه با منطق جور درمی‌آمد و نه با خیال. اولین سوالی که برایم پیش آمد این بود که چرا باید ببر مازندران را به جنگل‌های شاهرود برد؟ دومین سوال این بود که آیا جنگل مازندران و شاهرود از طریقی به هم متصل هستند که من از آن بی‌خبرم؟ آخر همان شکارچی‌ای که در مازندران دنبال ببر بود در جنگل شاهرود هم حضور داشت. دقیقن با همان تیپ و همان موتور. یعنی مسافرت نیامده بود. اینجا بود که نقی درون‌ام سر برآورد و گفت جون داداش مگه می‌شه؟ مگه داریم؟

موضوع انیمیشن چه بود؟

اما سوال‌هایم به اینجا ختم نشد. پررنگ‌ترین سوالم این بود که موضوع انیمیشن چه بود؟ فکر کردم شاید می‌خواهند ابرقهرمان بسازند. سال‌هاست که در تلوزیون در مورد اینکه کودکان ما، ابرقهرمانی ندارند و دلشان را به ابرقهرمان‌هایی همچون سوپرمن و مرد عنکبوتی خوش کرده‌اند، صحبت می‌کنند. فقط متوجه نشدم ابرقهرمان که بود؟ پسربچه‌ای که محسن نام داشت و خودش را بچه زرنگ می‌نامید؟ قلب جنگل؟ یا امام رضا؟

من نمی‌دانم چرا نمی‌توانیم مسائل را از یکدیگر تفکیک کنیم؟ چرا نمی‌توانیم هر چیزی را به جای خود استفاده کنیم؟ برای حل مشکل نداشتن ابرقهرمان برای کودکان‌مان باید از مسائل کوچک خودمان شروع کنیم. مسائل معمولی زندگی. مشکل اینجاست که ما به خودمان باور نداریم. آنها (خارجی‌ها)، می‌توانند از یک پسر خجالتی و بی‌دست و پا مرد عنکبوتی بسازند. قهرمانی که برای همه‌ی بچه‌هایشان و حتی بچه‌های ما باورپذیر باشد.

ببر مازندرانی که منقرض شده را توسط یک پسر بچه‌ی بی دست و پا می‌خواهید نجات دهید؟! خوب باشد. اصلن اشکالی ندارد. کافی‌ست کمی تخیل قاطی کنیم دیگر. اما چرا تا همین‌جا بسنده نکردید؟ سناریوی دلچسب‌ای می‌شد. ماجراهای اول فیلم خیلی جذاب و گیرا بود. مخاطب را کاملن همراه می‌کرد. اما ناگهان همه‌چیز به هم ریخت. به گونه‌ای سبک فیلم تغییر کرد که حس کردم موضوع فیلم سفارشی است. همه چیز به طرز مضحکی قاطی پاتی شد. دیگر معلوم نبود قهرمان فیلم که یا چه هست. حتمن می‌خواهند بگویند این قسمت تعلیق فیلمنامه بود…

به خلاقیت کودکان‌مان رحم کنیم

 کاش به همان‌جایی که پسرک تصمیم می‌گیرد خرابکاری‌هایش را درست کند، اکتفا می‌کردند. آنجا که اتحادی شکل می‌دهد و متوجه می‌شود به تنهایی نمی‌توان از پس کار به این بزرگی برآید. دقیقن همان قسمت می‌توانست نقطه‌ی عطف ماجرا باشد. تشکیل یک اتحاد توسط یک پسربچه‌. به قدر کافی قهرمانانه به نظر می‌رسد، نه؟ ولی خوب متاسفانه دلشان به این موضوع راضی نشد. به همین دلیل قهرمانی بچه را از بیخ و بن از بین بردند. پسرک و رویای قهرمان بودنش را با خاک یکسان کردند. تمام نقشه‌هایش را نقش برآب کردند. و از نو قهرمان جدیدی ساختند. قهرمانی که خودشان می‌خواستند بسازند.

قصدشان چه بود؟ چه هست؟ چه چیزی می‌خواستند نشان دهند؟ اینکه شجاعت کار دستمان می‌دهد؟ یا اینکه نباید بدون اجازه‌ی بزرگترها هیچ کاری کرد؟ شاید می‌خواستند بگویند شیطنت چیز بد و ناجوری است.

و اینکه خلاقیت افتضاح به بار می‌آورد؟ تفکر کند و تند پسرک هیچ تاثیری ندارد؟ زندگی برای خوب پیش رفتن به معجزه نیاز دارد؟ روزی چند بار در زندگی‌مان معجزه می‌بینیم؟ ما نمی‌توانیم قهرمان باشیم؟

تعبیر من یا تعبیر بچه‌ها

زمانی که از سینما خارج می‌شدم سرم پر بود از سوال. سوالاتی که هنوز هم جوابی برای‌شان نیافتم. از دوستی در مورد این انیمیشن نظرخواهی کردم. با من خیلی هم‌نظر بود. خوشحال شدم، که برداشت تک‌بعدی نداشتم. بعد از شخص دیگری پرسیدم. اصلن با من موافق نبود و به نظرش همه چیز در فیلم خیلی خوب جور درآمده بود. راستش را بخواهید خوشحال‌تر شدم و با خودم گفتم امیدوارم تمام بچه‌هایی که این انیمیشن را دیدند حالشان مثل من بد نشده باشد. امیدوارم به نتیجه‌گیری نرسیده باشند و فقط خندیده باشند. امیدوارم آن تاثیر شومی که من فکر می‌کنم داشت را رویشان نگذاشته باشد. امیدورام فیلم‌سازهای ما کمی به بچه‌ها رحم کنند. من مذهبی هستم. من عاشق امام رضا هستم. من مشهدی هستم. اما سبک قیمه و ماست قاطی کردن را نمی‌پسندم. هرچیزی باید سر جای خودش باشد. اگر از اول داستانی که می‌سازید را مشخص کنید تکلیف بیننده با خودش مشخص می‌شود. به کاری که شما کردید غافل‌گیری و پایان‌بندی جذاب نمی‌گویند. شما داستان خودتان را هم دست‌کاری کردید.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *