پروا

های و هویِ باد آنچنان شدید بود که پروا نمی‌توانست به درستی تشخیص دهد چه صدایی شنیده. کمی به در نزدیک‌تر شد. گوش‌هایش را تیز کرد و منتظر ماند. دوباره همان صدای ضعیف، گویی که ناله کنان، نام او را زمزمه می‌کرد.

نمی‌توانست قدم از قدم بردارد. در آن تاریکی و ظلمات، در آن خانه‌ی دور افتاده، آن وقت شب، حتما دچار توهم شده بود.

چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید. پنجره را بررسی کرد تا مطمئن شود محکم بسته شده.

روی تختخواب تک نفره اش دراز کشید. صدای قژقژ تخت هم شده بود قوز بالا قوز.

نه می‌خواست و نه می‌توانست نسبت به آنچه شنیده بود، بی‌تفاوت باشد.

با تردید، و لرزش خفیفی که اکنون تمام بدنش را فراگرفته بود به سمت در ورودی رفت.

به محض اینکه دستش را روی دستگیره گذاشت دوباره صدا را شنید. از شدت وحشت نفسش بند آمده بود، اما مصمم بود تا منشا صدا را پیدا کند. در را باز کرد.

هیچ کس آنجا نبود.

با صدایی دو رگه تقریبا فریاد کشید: آهای، تو کی هستی؟ اسم منو از کجا میدونی؟ چرا خودتو نشون نمیدی؟

روبه‌روی خانه، هیچ چراغی وجود نداشت. ماه هم در هاله‌ای از ابر پناه گرفته بود.

پس از کمی مکث، با ناامیدی خواست در را ببندد، که دوباره صدا را شنید. اینبار نزدیکتر بود. درون خانه.

تپش‌های قلبش کر کننده شده بود.

کف دستهایش خیس و پاهایش به شدت می‌لرزید. تیره‌ی پشتش انگار نایی برای تحمل وزنش نداشت. در را بست. به سمت اتاقش روانه شد.

پژواک نفس‌های بریده بریده‌اش در تمام خانه پیچیده بود.

بی‌رمق روی تخت نشست.

تلاش کرد چیزی بگوید اما هیچ صدایی از دهانش خارج نمی‌شد. صدایش گم شده بود.

چشم‌اش به آینه افتاد.

دختری با موهای طلایی، با صورتی به سفیدی برف، با چشمانی به درشتی چشمان آهو پشت سرش نشسته بود.

با تمام توان نداشته‌اش از روی تخت پایین پرید، اما دختر، دیگر آنجا نبود.

چشمهایش را چندین بار مالید و دوباره نگاه کرد. هیچ اثری از دخترک نبود. یاد قصه‌های کودکی‌اش افتاد. یاد حرف‌های ترسناکی که یواشکی با بچه‌ها رد ‌و بدل می‌کردند. هیچ یک از حرکاتش دست خودش نبود.

فریاد کشید این چه بازیه مسخره‌ایه؟

صدایش در خانه پیچید و دوباره سکوت.

به سرعت روسری‌اش را روی سر انداخت، سوییچ ماشین را برداشت و از خانه بیرون رفت.

همه‌‌چیز در ظلمات شب پنهان شده بود.

لحظه‌ای تردید کرد.

اما جرئت برگشتن به خانه را نداشت.

داخل ماشین نشست.

توانایی نگاه کردن به آینه‌ی ماشین را هم نداشت.

صدا کنار گوشش به آرامی زمزمه کرد: نترس پروا، من خود توام.

از شدت وحشت مردمک‌هایش خونریزی کرده بودند. اما باز، حتی خرده آوایی هم از گلویش خارج نمی‌شد.

صدا دوباره گفت: باید بری تو خونه، اینجا امن نیست. پاشو، همین الان.

پروا پاهای لرزانش را به زور از ماشین خارج کرد.

باورش نمی‌شد.

مغزش به درستی عمل نمی‌کرد، اما می‌دانست هروقت آن صدا نزدیکش می‌شود، صدای خودش دیگر حضور ندارد.

بی‌اختیار به سمت خانه رفت. مسیر کش آمده بود، هرچه می‌رفت نمی‌رسید.

وارد که شد، نفسی از سر راحتی سر داد.

دختر مقابلش ایستاده بود و لبخند می‌زد.

افتاد. پاهایش دیگر توان تحمل وزنش را نداشتند.

دست‌ها هم، آویزان‌تر از آن بودند که اشک‌های بی‌دلیلش را پاک کنند.

زبان در دهانش چرخید و چیزی شبیه به تو…کی…هستی….؟ از دهانش خارج شد.

دختر گفت: روح ما به‌هم پیوند خورده.

چشمان پروا دیگر هیچ حسی را منتقل نمی‌کردند.

دختر ادامه داد: ماجراش طولانیه.

پدر و مادرم برای اینکه منو برای همیشه از دست ندن، مجبور بودن روحم رو به یه انسان پیوند بزنن.

من توی یه حادثه‌ زخمی شدم. چیزی به مرگم نمونده بود که تو از اونجا رد شدی.

امشب.

وقتی با سرعت زیاد اومدی زیر پل ما همه اونجا بودیم.

انقدر سرعتت زیاد بود که برای لحظه‌ای کنترل ماشین رو از دست دادی و با تپه‌ی خاکی زیر پل تصادف کردی.

بالای سرت که رسیده بودن، بیهوش بودی.

و همین‌طور بهترین گزینه برای پیوند روح.

پروا بیشتر در خودش جمع شد. با حیرت و ترسی که تمام وجودش را پر کرده بود گفت: من… من… تصادف؟

شما… کجا…. چی…. تو….

روح ادامه داد: من انسان نیستم.

اگه بمیرم برای همیشه از این دنیا می‌رم. آزادی روح، مخصوص شما آدماست. من برای بودن تو این دنیا نیاز به یه روح آزاد مثل روح تو داشتم.

پروا وحشت‌زده پرسید: یعنی… تو… همیشه؟

و روح با لبخند سری به نشانه‌ی تایید تکاند.

صدای مهیبی درون دیوارهای خانه پیچید.

روح به چشمان پروا خیره شد: هرچی که شد درو باز نکن، هرچی. و در همان لحظه دیگر آنجا نبود.

صداها از بیرون خانه می‌آمدند. انگار جنگی به پا شده بود. با این تفاوت که این جنگِ صداها بود، نه جنگ شمشیر و تیر و تفنگ. صداهای مختلفی بر سر هم غرش می‌کردند. اما اصلن معلوم نبود متعلق به چه موجودی هستند.

بعد از رفتن روح، پروا کمی خودش را جمع کرد و سعی کرد روی پاهایش بایستد. بی‌اختیار به سمت پنجره رفت.

باید می‌فهمید با چه موجوداتی طرف است. باید می‌دانست روح چه موجودی از روحش تغذیه می‌کند. برای رسیدن به پنجره باید از کنار آینه می‌گذشت. و مطمئن بود دیگر توانایی نگاه کردن به آینه را ندارد. چشم‌هایش را روی هم فشرد و عبور کرد. صداها شبیه به غرش فیل‌هایی بود که میان کوه‌ها گیر کرده باشند و شیری در گرسنه‌ترین حالت ممکن آماده‌ی حمله بر سرشان غرش کند. همزمان میان این صداها، صدای جیغ مانندی هم به گوش می‌رسید. صداها از هم جدا بودند و درهم تنیده. پرده را کنار زد. چیزی که می‌دید برایش غیرقابل باور بود. موجوداتی با بدن‌هایی خمیده و قوز دار، در قد و قواره‌ی انسان اما به رنگ خاک، با صورتهایی پوشیده از رگ‌های متورم خونی و دست‌هایی چند شاخه‌ای، مانند عقربی که با انسان پیوند خورده باشد. حداقل پنج‌تا بودند. به طرز وحشتناکی با هم گلاویز شده بودند و می‌غریدند.

پروا برای چندمین بار کنترل بدنش را از دست داد و روی زمین افتاد. دست‌هایش را به زور به گلویش رساند. باز حنجره‌اش بسته شده بود. فهمید روح همان نزدیکی‌هاست.

کنار گوشش زمزمه کرد: نباید می‌دیدی. تو از ما نیستی. هیچ انسانی حق نداره ما رو ببینه. شماها ضعیف‌تر از چیزی هستین که لیاقت دیدن مارو داشته باشین. صدا آنجا بود و دختر نه.

در این حالت پروا هیچ کنترلی روی صدای خودش نداشت. ناگهان دختر مقابلش ظاهر شد. پروا به زحمت کمی خودش را بالا کشید.

_تو… تو…تو چی هستی؟

دختر خندید. رفته رفته خنده‌اش اوج گرفت و چهره‌اش تغییر کرد. رگهای خونی از هر طرف صورتش بیرون زد. دستهایش چند شاخه‌ای شدند و رنگ پوستش به رنگ دیوار‌های کاه گلی درآمد.

بدن قوز شده‌اش را جلو کشید و به چشمان پروا که نفسی دیگر در سینه نداشت خیره شد. من نسل برتر جن و انس‌ام. من فراتر از تمام موجوداتم. من فُبُس هستم، خدای ترس و وحشت.

پروا بی‌آنکه اختیاری از خود داشته باشد به دستهایش نگاه کرد. ناخن‌هایش را تا انتها کف دستانش فرو کرده بود. خونی غلیظ و سیاه، اطراف بدنش راه افتاده بود. دندان‌هایش دور زبانش را تکه تکه کرده بودند و تمام بدنش از شدت سرما می‌لرزید. خیس بود و سرد.

فُبُس نگاهی گذرا به پروا کرد و گفت: صداهایی که می‌شنوی، صدای جنگِ، جنگِ خدایی. برنده‌ی این جنگ می‌تونه جانشین من بشه.

و بعد صورتش از شدت خشم درهم فشرده شد. به چشمان پروا خیره شد و با صدای نعره ‌مانندی ادامه داد: اگه من میمردم همه‌ی اونا هم نابود می‌شدن، مردم من به خداشون پیوند می‌خورن و و ما هنوز هیچ خدای دیگه‌ای تعیین نکرده بودیم. و توی لعنتی نزدیک بود تمام مارو از بین ببری. متاسفانه عمر فانی تو چند سال بیشتر نیست و به زودی تموم میشه، اونوقت بالاخره من، بعد از هزاران سال خدایی کردن، ازبین می‌رم.

چشم‌های خونبارش را ریز کرد و گفت: میخوای بدونی چی باعثِ همه‌ی این اتفاقا شده؟

و بدون هیچ مهلتی برای پاسخ، با آن صدای رگه‌رگه‌ی جیغ‌مانندش فریاد کشید: تو، تویِ انسانِ نفرین شده‌ی فانی. با تمام شدن جمله‌اش، از شدت عصبانیت چنان نعره‌ای زد که تمام دیوارهای خانه به لرزه درآمدند. آینه‌ی گوشه‌ی سالن شکست و تکه‌‌هایش روی زمین پخش شد.

پروا دیگر ضربان قلبش را نمی‌شنید، حتی نمی‌دانست نفسی در سینه دارد یا خیر. تبدیل به تکه‌ای سنگ شده بود که فقط چشم داشت و گوش. و اشک‌هایش سیلابی بودند که بی‌وقفه جاری بود. پرنده‌ای بود گوشه‌ی قفس، به دام افتاده و تنها، و گربه‌ی گرسنه و وحشی هر آن به او نزدیک‌تر می‌شد.

فُبُس دوباره شروع کرد به حرف زدن، اما این‌بار رگ‌های خونی صورتش انگار جان گرفته بودند، گویی که لبخندی دربین‌شان شناور شده باشد: می‌دونی چرا آماده نبودیم؟ چون ما روی زمین کثیف شما زندگی نمی‌کنیم. خونه‌ی ما، اعماق زمینه. وسط وسطش. بهترین جای دنیا. امشبم فقط واسه‌ی خوردن غذای تازه اومده بودیم بالا.

از زیر اون پل، بوهای دلپذیری رو حس کرده بودیم. بوی جسد تازه‌ی انسان.

فبس با بدن عقرب مانندش روی زمین می‌خزید و حرف می‌زد. گاهی از پروا دور می‌شد و گاهی در نزدیکترین حالت به چشمانش خیره می‌ماند.

ادامه داد: وقتی با ماشینت خوردی به من، در ضعیف‌ترین حالت خودم بودم. درحال خوردن جسد، لبخند پلیدی زد و گفت: آدما فکر می‌کنن دفن کردن مرده‌هاشون یه رسم و رسومه خاصه، اما این دقیقن همون چیزیه که ما تو مغزشون فرو کردیم. اون اجساد بهترین منبع تغذیه‌ان برامون. اما موقع خوردن، اونم روی زمین کاملن بی‌دفاع می‌شیم. به همین دلیل، مرگ تونست تا این حد بهم نزدیک بشه. تنها کاری که توی اون لحظه می‌شد کرد این بود که روح نفرین شده‌ی ‌تو رو برای بقای خودم و هم‌نوعام تصاحب کنم. باید قبل از رفتنِ من، جانشین انتخاب می‌شد.

و حالا برادرهای من در حال جنگن تا قوی‌ترینشون برای پادشاهی انتخاب بشه. اما خوب همیشه یه استثناء هم وجود داره. و دوباره لبخند چرکین‌اش ظاهر شد. به پروا نگاه کرد و گفت: کشتن تو آسون‌ترین راهه برای خدا شدنشون.

پروا جسم بی‌جانش را نگاه کرد. رعشه‌ای مداوم بدنش را می‌لرزاند. چند ثانیه‌ای بود که اشک‌هایش خشک شده بودند و حالا با شنیدن این حرف دوباره قطره‌ای از چشم‌های بی‌روحش سُر خورد. اما بلافاصله لبخند فبس جمع شد و دوباره خشم به شکل رگ‌های متورم خونی در صورتش ظاهر شد: هر کدومشون بتونه تورو بکشه، در حقیقت من رو کشته. این‌جوری قوی‌تر بودن خودش رو اعلام می‌کنه. این‌طوری می‌تونه خدای بعدی بشه. اما من نمی‌خوام به این زودیا بمیرم، من نباید بمیرم و برای زنده موندن، مجبورم از تو مراقبت ‌کنم.

پروا توانست سرش را به نشانه‌ی فهمیدن کمی خم کند. حالا که می‌دانست فبس قصد آزار رساندن به او را ندارد تا حدی آرام‌ شده بود. اجازه داد مقداری هوا به سینه‌اش وارد شود و بعد رگ‌هایش شروع به مور مور شدن کردند. حس زنده بودن به بدنش برگشته بود اما ترس اجازه‌ی فراتر رفتن را نمی‌داد. بدنش همچنان مانند چوبی خشک روی زمین افتاده بود و ناخن‌هایش همان‌جا کف دستش جا خوش کرده بودند. در این بین سوالی مدام ذهن آشفته‌ی پروا را از هم می‌پاشید. می‌خواست بداند چرا هیچ‌چیز از تصادفش به خاطر ندارد؟

فبس نگاه خصمانه‌ای به پروا کرد و گفت: برای اینکه من اون قسمت از حافظه‌‌تو پاک کردم. تو، یه انسان، لیاقت از بین بردن یک فبس رو نداری. این خاطره‌ی کثیف تو ذهن هیچ‌کس نباید بمونه، هیچ‌کس. و بعد بدنش را مثل توپی در خود جمع کرد، گویی که درد دارد. پروا دهان خشکش را کمی تکان داد تا حرفی بزند. اما فبس اجازه‌ی حرف زدن به او نداد و گفت: می‌خوای بدونی چه چیزی مانع ورود بقیه به داخل خونه می‌شه؟

کمی به پروا نزدیک‌تر شد، به حدی که نفس‌های بد بو و آتشین‌اش صورت پروا را در بر گرفت، آهسته نجوا کرد: ما اجازه‌ی وارد شدن به خونه‌ی هیچ انسانی رو نداریم مگه اینکه خالی از سکنه باشه. وقتی که بیرون رفتی، من اینجا بودم. اما بقیه هنوز نرسیده بودن، برای همین گفتم باید برگردی توی خونه. سپس خودش را تا نزدیک گوش پروا بالا کشید و با صدایی دورگه و آرام‌تر کنار گوشش زمزمه کرد: در حال حاضر اینجا امن‌ترین جای دنیاست برای تو، و بعد از کمی مکث ادامه داد: و همین‌طور برای من…

و باز غیب شد.

بیرون از خانه صداها دوباره اوج گرفته بودند.

دیوارهای خانه از شدت صدا به خود می‌لرزید. و پنجره‌ها ترس را با تمام وجود فریاد می‌زدند.

پروا نگاهی به دستش انداخت. کف دستش دیگر خبری از قرمزی خون نبود. دستش به رنگ گِل درآمده بود. با وحشت و چشمانی که بیشتر از این نمی‌توانست از حدقه بیرون بیاید به دست دیگرش نگاه کرد. هر دو دستش تغییر رنگ داده بودند. با تمام وجودش فریاد کشید: نههههههههههههه.

و چشمانش بسته شد.

فُبُس روی صورت پروا خم شده بود.

انگار داشت ابعاد چهره‌اش را اندازه‌گیری می‌کرد. پروا بالاخره چشمانش را باز کرد.

با دیدن فبس در آن فاصله‌ی نزدیک فریاد بلندی کشید. فبس چشمان خونی‌اش را روی هم فشرد و کمی عقب‌تر رفت. پروا بلافاصله به دستانش نگاه کرد. رنگ دستانش هنوزم هم به رنگ خاک بود. با ترس به فبس نگاه کرد که با لبخند رضایت بخشی تماشایش می‌کرد. پروا فریاد زد: چه بلایی داره سرم می‌یاد؟ فبس با کمی اخم گفت: بلا؟

تو داری تبدیل به نیرومندترین موجود دنیا… پروا با نیرویی که نمی‌دانست از کجا آمده فریاد کشید: دروغه، خفه شو، خفه شو، برو گم‌شو، برو از ذهنم بیرون، برو از زندگیم بیرون، از خونه من برو بیرووووون. با هر فریادِ پروا، لبخند فبس عمیق و عمیق‌تر می‌شد. به آرامی زمزمه کرد: صداتو دوس دارم، می‌تونم بقیه عمرم با این صدا همه‌رو سرجای خودشون بنشونم. با تمام شدن حرف فبس، پروا احساس کرد چیزی درون بدنش حرکت می‌کند. دستش را روی سینه‌اش فشرد. نگاهش به سمت پاهایش برگشت، تمام بدنش در حال تغییر رنگ بود. نمی‌توانست باور کند خودش تبدیل به یکی از این موجودات شود. نفسی که به طرز عجیبی حالا قوی شده بود را بیرون فرستاد و باز تقریبا با فریاد پرسید: این‌جا چه خبره؟ و بعد بدون هیچ اراده‌ای دستانش را روی چشمانش فشرد. فبس دوباره نزدیک شد. دستش را روی دست پروا کشید و گفت: از اولین لحظه‌ای که صدای من رو شنیدی فرآیند تغییرت شروع شده.

اینکه من می‌تونم افکارتو بخونم یه توانایی نیست، واسه اینه که تو داری تبدیل به من می‌شی، و اینبار طوری خندید که باعث شد تمام صداهای بیرون قطع بشوند. پروای‌ مسخ شده سرش را دوباره بالا آورد. فبس گفت: فهمیدن. می‌بینی ساکت شدن؟ فهمیدن فرآیند تبدیل داره به درستی انجام می‌شه.

دوباره صداها، دوباره جنگ و دوباره فریادهای گوش‌خراش شروع شد. فبس گفت: این آخرین تلاششونه، برای خدا شدن… و با کمی ترس و نگرانی ادامه داد: زود باش پروا. سریعتر. باید سریعتر تبدیل بشی. و بعد دوباره در خودش جمع شد. باز ناپدید شده بود. پروا آهسته بدون اینکه به چیزی فکر کند، خودش را روی زمین کشید. نمی‌خواست به چیزی فکر کند. نباید به چیزی فکر می‌کرد. به هیچ‌چیز. فقط می‌خواست کمی جلوتر برود. آنقدر جلو که به تکه‌های شکسته‌ی آینه نزدیک شود.

هنوز چند سانتی مانده بود دستش به شیشه خورده‌ها برسد که فبس فریاد کشید: چه غلطی می‌خوای بکنی؟

پروا بی‌توجه به فبس بازهم خودش را جلوتر کشید. فبس ضربه‌ی محکمی به پهلوی پروا زد. بدن ضعیف پروا نقش زمین شد. نفس در دلش پیچید و به فبس نگاه کرد. تصمیم خودش را گرفته بود. باید از شر این موجودات رها می‌شد. باید. به هرقیمتی که ممکن بود.

بدنش را بلند کرد و دوباره نزدیک‌تر رفت. بدون لحظه‌ای تردید تکه‌ی بزرگی از شیشه‌ها را برداشت و با تمام توان، خودش را روی دستش انداخت. شیشه‌ مستقیم وارد شکم پروا شد. فبس فریاد کشید، نعره زد و در خودش مچاله شد. جمع‌تر و مچاله‌تر از دفعات قبل.

رنگ گِل مانندش به قهوه‌ای تبدیل شده بود. از رگ‌های صورتش خون فواره می‌زد. صداها قطع شدند. دیگر جنگی در کار نبود. دیگر فبسی در کار نبود. دیگر پروا در این دنیا نبود.

پایان.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *