چگونه از دست بدهیم تا از دست ندهیم؟

لبخند می‌زند و دندان‌های زرد و کرم‌خورده‌اش نمایان می‌شود. دستی به صورت پر از چاله چوله‌اش می‌کشد و ریش‌های یکی‌درمیان سفیدش را نوازش می‌کند.

چند قطره عرق روی پیشانی‌اش رخ نمایی می‌کند. رویش را به سمت پنکه‌ی قراضه‌ی آبی رنگ گوشه‌ی اتاق می‌چرخاند و یقه‌ی نیمه چرک پیراهن سفیدش را می‌تکاند.

کت و شلوار طوسی‌ای که بر تن دارد انگار سال‌هاست همانجا جا خوش کرده است. همه جای اتاق رنگ پیری به خود گرفته.

 

درخواست شوم

 

با صدایی از ته حلق، گلویش را صاف می‌کند. رو به دخترک می‌گوید: چک صیادی داری؟

دخترک چادرش را سفت‌تر دور خودش می‌پیچد و با تته پته می‌گوید: نه آقا. بدون چک نمیشه؟

مرد نگاه خریدارانه‌ای به دختر می‌کند.

_روزی صد نفر آدم مث شما میان اینجا خانوم. قطعن فکر دیگه‌ای هم میشه براش کرد. فقط مطلب اینه که ببینیم چی می‌تونی جاش بدی؟

دختر همانطور که از شدت هیجان می‌لرزد دستش را داخل کیفش می‌برد و دسته‌ای پول بیرون می‌آورد.

_این کافیه؟ تو رو خدا نگید نه. هرچی دارم همینه اما قول می‌دم کار کنم و بقیه‌ش رو هم بدم. خواهش می‌کنم کار منو زودتر انجام بدین.

مرد دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و به او خیره می‌شود. دختر چند قدم آهسته رو به عقب برمی‌دارد.

مرد می‌خندد. طولانی و کریه.

_نترس، من که آدم‌خوار نیستم. اتفاقن اینجام تا جون آدمارو نجات بدم. اما خوب هرچیزی یه قیمتی داره ملتفتی که؟

دختر مستاصل نگاه می‌کند.

_شما می‌تونید این کارو انجام بدید یا نه؟ آقا خواهش می‌کنم. خیلی عجله دارم. و قطره‌ای اشک از چشم‌اش به روی سرامیک کثیف و رنگ و رو رفته‌ی اتاق می‌چکد.

مرد با صدایی بلند فریاد می‌زند: آهای کی اینجاست؟ مرد میانسالی با پیراهن قهوه‌ای در آستانه‌ی درِ اتاق ظاهر می‌شود. بیا برو پرونده‌ی این دخترو ردیف کن. فقط جلوی هزینه بنویس باید مذاکره شود. یه قلب می‌خواد فوری.

مرد میانسال چشمی می‌گوید. جلو می‌آید. مدارک را می‌گیرد و از اتاق خارج می‌شود.

دختر دم عمیقی می‌کشد و نفسش را به آرامی بیرون می‌دهد. خیلی ممنونم. حالا باید چیکار کنم؟

_گفتی از کدوم شهر اومدی؟ فریمان؟ فعلن همون پولو بده تا بعد بهت بگم.

 

کدام کار درست است؟

 

صدای آژیر آمبولانس توی گوشش می‌پیچد. قدم تند می‌کند. حتمن خبری شده. به مسافرخانه می‌رسد. پدرش روی تخت دراز کشیده و خواب است. زیرلب خدایا شکرت می‌گوید و گوشه‌ی اتاق کز می‌کند. سلامتی پدرش یا دخترانگی خودش؟ در این دنیا هیچ کسی را به جز پدر ندارد. اشک‌هایش جاری می‌شوند. از جا بلند می‌شود و دوباره به بیمارستان سر می‌زند.

_دکتر خواهش می‌کنم. پدرم اصلن حالش خوب نیست.

دکتر سری تکان می‌دهد و می‌گوید: اسمشون توی نوبت هست. از من کاری برنمیاد دخترم. و می‌رود. همانجا کف حیاط بیمارستان بر زمین می‌افتد. افکار متناقض دست از سرش برنمی‌دارند. یک دل سیر گریه می‌کند و در نهایت تصمیم خودش را می‌گیرد.

_سلام. ببخشید، می‌خواستم یه تخلفی رو گزارش کنم.

_بفرمایید.

_نه، باید با خود رئیس کلانتری صحبت کنم. سلام جناب.

و داستان مرد دلال را مو به مو تعریف می‌کند. از کلانتری که بیرون می‌آید حالش خوب است. گریه می‌کند ولی خوب است. قلبش درد می‌کند ولی خوب است. پدرش هنوز در بستر مرگ است اما حال دخترک خوب است.

 

از دست دادنی که به مزاج هیچ‌کس خوش نمی‌آید

 

دوستی را می‌شناسم که برای ساختن زندگی‌ای نو و بهتر ناچار بود از فرزندانش بگذرد. رابطه‌اش با همسرش به قدری پر تنش و وحشتناک شده بود که هیچ روزی را بدون دعوا و مشاجره سپری نمی‌کردند. بارها به امید گشایشی در زندگی، سراغ مشاورهای گوناگون رفته بود اما هر روز از روز قبل سخت‌تر می‌گذشت. بعد از سال‌ها زندگی، با وجود دو فرزند، تصمیم گرفت به آن رابطه‌ی سمی خاتمه دهد. او باید از بودن کنار فرزندانش می‌گذشت تا هم آنها و هم خودش آرامش را تجربه کنند. تمام فامیل مقابل‌اش ایستاده بودند و هر کسی به نحوی سعی می‌کرد او را از تصمیم‌اش منصرف کنند. پدر، مادر، عمو، خاله، هر کدام به سبک خودشان. یکی با گریه، دیگری با تهدید و شخصی هم با خودزنی. دلشان به حال بچه‌ها می‌سوخت و او که مادر بود بهتر از هرکسی می‌دانست که این رابطه‌ی پدر و مادری در کنار هم، تا چه حد می‌تواند به آینده کودکان‌ش آسیب بزند. او بودن کنارشان را از دست داد تا آینده‌شان را از دست ندهند.

 

مظلوم نبودن ساده نیست اما ممکن است

 

اولین گام در مواجهه با هر غصه و مشکلی این است که احساسات را کنار گذاشته با چشم عقل شرایط را بسنجیم. خوب دیدن و بررسی تمامی جوانب باعث می‌شود از هرگونه تصمیم عجولانه‌ای در امان باشید. واقع‌بین بودن نعمتی است که هرکسی ندارد. چند روز پیش پای سخن دوستی نشسته بودم که از زندگی‌اش و از رفتار همسرش بسیار شاکی بود. در واقع در طول عمرم همیشه زنانی را دیده‌ام که به نحوی از مردان آسیب دیده‌اند حالا آن مرد همسر باشد یا پدر یا فردی غریبه فرقی ندارد. حرف من همیشه یک چیز بوده. چرا اجازه می‌دهید از شما به دلیل زن بودنتان سواستفاده شود؟ بالاتر از سیاهی هم مگر هست؟ نمی‌خواهم بگویم سریع به طلاق یا فرار از خانه و همه‌ی چیزهای تابوی جامعه فکر کنید، نه. تنها چیزی که می‌گویم این است، دست از مظلوم بودن و زیر بار حرف زور رفتن بردارید. برای خودتان صدا داشته باشید. گریه کنید. اما بعد اقدام کنید. شاید نتوانید آنچه که از صمیم قلب می‌خواهید به دست آورید اما عزت نفس و ارزش انسانی‌تان را هم از دست نمی‌دهید. رابطه‌ با انسان‌ها مستلزم مصالحه و مسامحه است اما تا زمانی که بحث مظلوم و ظالم مطرح نشود.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *