چگونه بشنویم تا صدای خودمان گم نشود؟

ماشین در جاده‌ی تهران – مشهد در حال حرکت بود. زن با چشمانی سرخ و متورم، زیر چشمی مرد را که در حال رانندگی بود نگاه می‌کرد. آسمان از همیشه تاریک‌تر بود و هیچ ستاره‌ای دیده نمی‌شد. لب‌های زن به آهستگی تکان خورد و صدایی خفیف و بی‌جان از دهانش بیرون آمد: بازم نشنیدی. بازم صدای منو نشنیدی. گره‌ی ابروان مرد عمیق‌تر شد و پایش را بیشتر روی گاز فشرد. رادیو آرام زمزمه می‌کرد: شب زیبا و عاشقانه‌ی بهاری‌تون بخیر.

مرور اولین دیدار

 

اولین روزی که باهم قرار گذاشته بودند را به خاطر آورد. اولین دیدار. در سکوت روی صندلی مقابل مرد نشسته بود و لبخند از لبانش محو نمی‌شد. مرد مدام حرف می‌زد.

می‌گفت: می‌خوام هر چیزی که تو زندگیم هست باهات شریک بشم. حال خوب و بدمو. هرچی دارمو ندارمو. خاطراتو، کارو، زندگیو، خلاصه همه چی.

زن تنها می‌توانست لبخند بزند.

مرد: می‌دونی درسته که الان کار درست و حسابی ندارم اما فکر و نقشه‌‌ی جالبی تو ذهنمه. قراره با یکی شریک بشیم، بریم تو کار تجارت. اگه بشه مواد غذایی. نظرت چیه؟

زن تبسمی می‌کند و با لپ‌های گل انداخته می‌گوید: خیلی خوبه.

و باز مرد شروع می‌کند به حرف زدن. دو ساعت درون کافه نشسته‌ بودند و تمام آن زمان را مرد سخن می‌گفت و زن می‌شنید.

شروع زندگی

 

یک سال از ازدواجشان می‌گذشت. شبی مثل تمام شب‌های دیگر. زن خسته اما خوشحال کنار همسرش دراز می‌کشد. می‌خواهد چیزی بگوید. حرفی در مورد کارش. مرد در حالی که چشمانش را می‌بندد، شروع به حرف زدن می‌کند: از سرکار که برمی‌گردم و تو نیستی، دلم خیلی برات تنگ می‌شه. آخه نمی‌فهمم تو چرا باید سرکار بری وقتی من از پس همه‌ی خرج و مخارج زندگی برمیام. زن دهان باز می‌کند: می‌خواستم بگم امروز… سکوت می‌کند و چشم‌هایش خیس می‌شوند. مرد به سختی دهانش را باز می‌کند و با لحنی کش‌دار می‌گوید امروز…چی…؟ و بعد از شدت خستگی به خواب می‌رود. زن قطره‌ی اشکِ گوشه‌ی چشم‌اش را پاک می‌کند و آهسته می‌گوید: امروز ترفیع گرفتم. و به فکر فرو می‌رود. _هیچ وقت حرفای منو نمی‌شنوه. شایدم من بلد نیستم حرف بزنم. به خاطر می‌آورد که از کودکی نمی‌توانست اظهارنظر کند. قادر نبود احساس و تفکرش را بیان کند. ترسِ مورد تمسخر قرار گرفتن و اشتباه کردن باعث می‌شد سکوت را ترجیح دهد. سکوت برایش ارمغانی آورده بود. ارمغانی به اسم گوش‌های فیلی. آنقدر سخن نگفته بود و در عوض شنیدن را تمرین کرده بود که تمام وجودش تبدیل به گوش شده بود.

برای شنیدن حرف اطرافیان‌مان چقدر گوش هستیم؟

اصلن ببینم، شما گوش هستید یا دهان؟

چرا باید یکی از این دو بود؟

چرا نمی‌شود هم گوش بود هم دهان؟

راستش را بخواهید من هم مثل زنِ این داستان، تا جایی که یادم می‌آید همیشه گوش بوده‌ام. اوایل از این گوش بودن راضی بودم و خرسند. از اینکه آدم‌ها از هر قشری، در هر سن و سالی می‌توانستند با من حرف بزنند و احساس درک شدن داشته باشند. احساس اینکه بله، همین است. وای تو چقدر خوب حرف‌هایم را می‌فهمی. ذوق می‌کردم و به خود می‌بالیدم. تمام تلاشم این بود که مدام این مهارتم را بالا ببرم و هر روز نسبت به روز قبل گوش بهتری باشم. تا زمانی که متوجه شدم تمامن گوش هستم. دهان بودن و قدرت برقرای ارتباط را به کلی از خاطر برده بودم. حالا گاهی دلم که می‌گیرد، نیاز دارم با کسی سخن بگویم. بگویم سلام، من هم هستم. من را می‌بینید؟ بگویم به ازای تمام گوش بودن‌هایم، به گوشی نیاز دارم. به گوشی که حرف‌های مرا نیز بشنود. اما انگار روزگار گوش‌ها به پایان رسیده. انگار گوش‌ها منقرض شده‌اند. انگار من تنها گوش باقی‌مانده روی زمینم. زمان‌هایی می‌شود که دنیا برایم از همیشه زجرآورتر می‌شود. خودم را می‌کُشم و نیمه دهانی می‌سازم. فریاد می‌زنم تا بلکه کسی صدایم را بشنود. می‌گویم. حرف می‌زنم. تنها پاره‌ای از آنچه سال‌هاست در سینه دارم بیرون می‌ریزم. از حس این روزهایم شروع می‌کنم و با اولین انسانی که به نظر می‌رسد گوش دارد سخن می‌گویم:

_تا حالا شده حس کنی دیده نمی‌شی؟

_یعنی چی؟

_یعنی اینکه…هیچی، فقط خواستم بگم سخته…

_از سختی نگو که دلم خونه. این روزا انقدر زندگی برام سخت شده که نگو. از هر طرف فشار، باورت می‌شه؟

 و شروع می‌کند به گفتن از سختی‌های زندگی خودش.

باز دیده نمی‌شوم. باز شنیده نمی‌شوم. مشکل از من است. من دهان بودن را فراموش کرده‌ام. من حتی درست شنیدن را نیز نیاموخته‌ام. برای درست شنیدن ابتدا باید صدای خودت را بشنوی. من صدایم را گم کرده‌ام. شما آن را ندیده‌اید؟

مسئله از کجا آب می‌خورد؟

آدم‌های کم حرف و درونگرا معمولا خوب نمی‌توانند خودشان را ابراز کنند. مخصوصن اینکه در میان خانواده‌ای کم حرف هم بزرگ شوند. از آن بدتر اینکه فامیل سطح پایینی داشته باشند که به جرز دیوار هم بخندند و مسخره کردن افراد دیگر مثل آب خوردن برای‌شان راحت و نرمال به نظر برسد. آن وقت است که به مرور زمان صدایت را گم می‌کنی و توانایی ابراز خودت را از دست می‎‌دهی. حالا چاره چیست؟ از زمانی که شروع به نوشتن کرده‌ام با نوشته‌هایم سعی می‌کنم بخشی از من را که همیشه خاموش و ساکت در گوشه‌ای نشسته و نظاره‌گر بوده را به تهییج آورم. سعی کنم اعتمادش را به دست آورم و به او اجازه‌ی ابراز وجود بدهم. ترسیده. می‌ترسد. مورد تمسخر قرار گرفتن و قضاوت شدن را زندگی کرده و حالا جرئت خودنمایی ندارد. اما نوشتن به آهستگی تاثیر خودش را گذاشته. می‌بینم کمی از پستو بیرون آمده و خرده فرمایشاتی می‌کند. راه طولانی‌ای در پیش است. قرار است با نوشتن، صدای گم شده‌ام را پیدا کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *