داستان آموزشیپست کردن

ضربان نامنظم | مدیریت اضطراب

قسمت دوم دفتر مشاوره طبقه‌ی دوم بود. حوصله‌ی آسانسور را نداشت از پله‌ها بالا رفت. در باز بود. وارد شد. سلام کرد. اول از همه منشی دفتر توجه‌اش را جلب کرد. انتظار داشت مثل آنچه پیش از این دیده و شنیده بود، منشی دختری جوان با چهره‌ای غرق در آرایش...

داستان آموزشیپست کردن

ضربان نامنظم | مدیریت اضطراب

قسمت اول   کتاب‌هایش را درون کیف‌ جا داد. در آخرین لحظات بطری آب‌اش را برداشت. با عجله نگاهی به آینه انداخت و از خانه بیرون رفت. ساعت پنج دقیقه از یک گذشته بود و کلاس رأس دو آغاز می‌شد. نمی‌دانست به موقع می‌رسد یا نه. از ترافیک تهران متنفر...