داستان کوتاهپست کردن

چگونه تهدید به مرگ، لطافت مادرانه‌ام را تغییر داد

سخن از مادر و حس مادری که به میان می‌آید همه چیز قابل تصور است به جز خشونت و بی‌رحمی. می‌توان مادر را در حال فداکاری و گذشتن از همه‌ی آنچه که دارد تصور کرد اما نادیده گرفتن اشک و ناراحتی فرزندش چه؟ به چه قیمتی یک مادر می‌تواند باعث...

داستان کوتاهپست کردن

بی‌جنبه‌ها و مجیز گویان در یک قاب

هفت ماهه باردار بودم با شکمی به اندازه‌ی یک هندوانه‌ی بیست کیلوئی. در دانشگاه قم رشته‌ی ادبیات و زبان انگلیسی می‌خواندم. استاد درس ادبیات‌مان از آن سبک‌های هر هفته می‌پرسم داشت. و منی که فوبیای امتحان شفاهی داشتم هر هفته یک دور با جناب عزرائیل سلام علیک می‌کردم و جان...

داستان کوتاهپست کردن

حقیقتی در مورد کیفیت روابط زناشویی در ادیان مسیحی که اکثر مردم از آن بی‌اطلاع‌اند

سریال «سرگذشت یک ندیمه»، ماجرایی است که قطعن چندین و چندبار اشک‎‌تان را جاری خواهد کرد. این سریال می‌تواند مجبورتان کند از شدت حرص دست‌تان را گاز بگیرید و فریاد استیصال سر دهید. همه‌چیز از قانونی تبعیت می‌کند که با عقل و توقعات انسان امروزی منافات دارد. قوانین شهر «گیلیاد»،...

داستان کوتاهپست کردن

امید به زندگی با مرگ آغاز می‌شود

غرق در خوشی، تازه از سفر بازگشته بودیم. با لبانی پر از لبخند، زنگ در را فشردیم. اما آنچه انتظارمان را می‌کشید، لبخند نبود. چهره‌هایی درهم و اشک‌بار. لبخندهایی که با هزار بدبختی کش آمدن را به جان می‌خریدند تا دروغین بودن‌شان لو نرود. همه چیز در هاله‌ای از غم...

داستان کوتاهپست کردن

سوالاتی که همیشه از خودم می‌پرسم اما جرئت پرسیدن از دیگران را ندارم

هرچه نوشتم را نخوانید. این‌ها سوالاتی هستند که تمام عمر از خودم پرسیدم و هنوز هم پاسخی برایشان نیافته‌ام. زندگی روزمره، رفت و آمد با آدم‌ها و بودن کنارشان برخی از مسائل را اجتناب ناپذیر می‌کند. مردم دوست دارند به هنگام رو در رو شدن با یکدیگر احوالپرسی کنند. از...

داستان کوتاهپست کردن

دفترچه

به نام خداوند قلم مرد شروع به حرف زدن می‌کند: خوب ماجرا رو از اون اول اولش اگه بخوام بگم که خیلی طولانی میشه. اما خوب خودتون خاستین دیگه؟ درسته؟ دکتر به معنای تایید سری تکان می‌دهد. می‌دونی دکتر جون، از خدا که پنهون نی از شوما چه پنهون. اون...

داستان کوتاهپست کردن

پروا

های و هویِ باد آنچنان شدید بود که پروا نمی‌توانست به درستی تشخیص دهد چه صدایی شنیده. کمی به در نزدیک‌تر شد. گوش‌هایش را تیز کرد و منتظر ماند. دوباره همان صدای ضعیف، گویی که ناله کنان، نام او را زمزمه می‌کرد. نمی‌توانست قدم از قدم بردارد. در آن تاریکی...

داستان کوتاهپست کردن

سهیل

صدای فریادی در گوشش پیچید. با سرعت از صندلی زهوار درفته کلاس بلند شدو  به سمت حیاط رفت. خانم محبی و تعداد زیادی از بچه‌ها توی حیاط جمع شده بودند. انگار اتفاق وحشتناکی افتاده بود. به سمت جمعیت رفت. _چه اتفاقی افتاده؟ یکی از بچه های بزرگتر گفت: خانم سهیل...