دفترچه

به نام خداوند قلم

 

مرد شروع به حرف زدن می‌کند: خوب ماجرا رو از اون اول اولش اگه بخوام بگم که خیلی طولانی میشه. اما خوب خودتون خاستین دیگه؟ درسته؟ دکتر به معنای تایید سری تکان می‌دهد. می‌دونی دکتر جون، از خدا که پنهون نی از شوما چه پنهون. اون اوایل که صداشو مینداخت سرشو هوار می‌کشید که کجا بودی؟ آسه برو آسه بیا دلمون واسش ضعف می‌رفت اما الان چند وقتیه که بریدم. خوب خسته شدم دیگه. روان آدم مگه چقد گنجایش داره؟ یعنی یه چی میگم یه چی میشنفیدا. نوچ. اصن بزا از اولش بگم. منو پری توی یکی از کافه‌های مشهد باهم آشنا شدیم. ینی من که اهل کافی شات مافی شات نبودم. منظورم همون قهوه‌خونه‌ی خودمونه. اون روز خیلی دمغ بودمو حسابی پکر. رفته بودم یه گوشه‌ی دنج پیدا کنمو یه قلیونکی بکشم، بلکم آروم شم. راستیتش اون روز زده بودم به یه یارویی. با موتور. پای طرف شکسته بودو کلی شاکی شده بود. منم آه در بساط نداشتمو مجبور شده بودم موتورَرو که جونم براش در می‌رفت گرو بذارم. مخلص کلوم تو حال و هوای خودم بودم که دیدم یه حوری بهشتی درحالی که لای یه چادر مشکی پیچیده شده وارد قهوه‌خونه شد. مارو می‌گی دهنمون قد یه گاله‌ی بزرگ وا مونده بود. نه اینکه زنا نیان کافه‌ها، چرا می‌یومدن اما چادری نبودن خدایی. این یکی نوبر بود، چه نوبری. با دو سه تا دختر دیگه بود که اونا مانتویی بودن. یعنی مث یه مروارید می‌درخشیدا. البت از نوع مشکی‌ش. مرد تک خنده‌ای می‌کند و به دکتر نگاه می‌کند. دکتر منتظر است و حرفی نمی‌زند. مرد ادامه می‌دهد. اون روز یه دل نه صد دل عاشقش شدم. ینی همه‌ی بدبختیای عالمو فراموش کرده بودم. یه جوری محو حرکاتش شده بودم که بالاخره خودشم متوجه من شد. لامصب چشم نداشت که آهن مذاب بود. هربار که نگام می‌کرد یه دور می‌رفتم پیش اوس کریمو برمی‌گشتم. وسط همین رد و بدل کردنای نگاه بودیم که یکی از رفیقام سر رسید. قشنگ شد خرمگس معرکه. صاف اومد نشست جلوی منو دیدمو به کلی پوشوند. منم که از همون اولش حس مالکیت پیدا کرده بودم به پری، غیرتم اجازه نمی‌داد به رفیقم بگم بکش کنار دادا داریم زن آینده‌مونو دید می‌زنیم. یه ده دیقه‌ای ور زد، وختی دید خیلی تحویل نمی‌گیرم جولو پلاسشو جم کردو رفت. اون که بلند شد، دوباره جلو دیدم باز شد که دیدم ای دل غافل، پرنده از قفس پرید. مث دیوونه‌ها پاشدمو زدم بیرون. هرجارو نگا کردم نبود که نبود. آب شده بود رفته بود زیر زمین. علی موندو حوضش. ینی جوری اعصابم گویی شده بود که بیا و ببین، البته ببخشید ما این لفظو به کار بردیم. خواسیم اصل مطلب ادا بشه. دوباره رفتم تو قهوه‌خونه اما ایندفه نشستم رو تختی که حوری بهشتی نشسته بود. قسمت پایین تخت یه دفترچه افتاده بود. مث پلنگ حمله کردم بهشو به هوای اینکه واس حوری باشه به نیش کشیدمش. دفترچه تلیفون بود. از اون تیتیش مامانیا. یه رنگ صورتیه جیگری‌ام داشت. روش نوشته بود دفترچه تلیفون اما دریغ از یه نمره. ینی پاک عین دل مومن. جای شماره یه مشت شر و ور نوشته بود. چی چی میگن این سوسولا؟ شعر بود، البت نه شعر حافظ مافظ، از اینا که سر و تش باهم پنالتی بازی میکنه و معلوم نی چند چنده. آقا ما هرچی سعی کردیم اینو بخونیم سردر نمی‌آوردیم. گذاشتمش جیبمو رفتم خونه. صبح قرار بود برم پیش همون پسره‌ی پا شکسته، بیمارستان، بلکم رضایت بده قستی دیه بدمو موتورمو آزاد کنه. بچه‌ی باحالی بود. ننه باباش یکم گیر بودن وگرنه اگه به خودش بود اصن دیه میه نمی‌گرف. باش از در دوستی وارد شده بودمو از اونجایی که نه اون منو می‌شناخت نه من اونو باش احساس راحتی می‌کردم. داستان حوریو واسش تعریف کردمو دفترچه رو نشونش دادم. گفتم ببین می‌تونی چیزی ازش دربیاری یا نه؟ دفترچه رو تو دستش گرفته بودو با یه حالت خاصی، با یه لبخند عجیبی می‌خوندش. بعد یهو یه قطره اشک از چشاش غل خوردو اومد پایین. مارو میگی غیرتی شده بودیم. دفترچه‌ی ناموس ما چه ربطی به این اوزگل داشت؟ گفتم ها؟ پ چی شد؟ چرا آبغوره می‌گیری؟ نگام کرد. دوباره لبخند زدو خوند.

مرد تکه کاغذی را از جیب بیرون می‌کشد و می‌گوید: بخونم برات دکتر جون؟ دکتر دوباره به نشانه‌ی تایید سر تکان می‌دهد. نوشته بود: صدای باران را گوش کن. می‌شنوی؟ من به باران سپرده‌ام که این متن را واژه به واژه به تو برساند. من از باران خواسته‌ام تا دویدن را به تو هدیه دهد. من از باران خواسته‌ام تو را گرم درآغوش بفشارد و لبخند را میهمان لبانت کند. به پنجره نگاه کن. باران برای تو می‌بارد.

سپس کاغذ را به جیبش بازمی‌گرداند و می‌گوید: می‌دونی دکتر جون شاید الان اینو بگم شاخ دربیاری شایدم بگی از خودش ساخته، ولی اون لحظه داشت بارون میومد. میفهمی دکتر؟ معجزه شده بود انگار. اون شر یه معجزه بود هم واس اون پسره هم من. شعرو که خوند گفت برو موتورتو بگیر من پدرو مادرمو راضی میکنم. باورت میشه؟ حوری تو زندگی من معجزه کرده بود. موتورو که گرفتم یه راست رفتم قهوه‌خونه. باس پیداش می‌کردم. به قهوه‌خونه‌چی گفتم کسی نیومده سراغ یه دفترچه؟ گفت چرا همین چند دیقه پیش رفته. یه خانوم مانتویی. رفتم پی‌ش. پیداش کردم. یکی از رفیقاش بود. به هر بدبختی بود شماره‌ی حوری خودمو ازش گرفتمو به ماه نکشیده نشوندمش پای سفره‌ی عقد. چه فرقی می‌کرد دفترچه مال کی باشه مهم این بود که منو به پری رسونده بود.

اون اوایل زندگیمون مث بهار بود. پر از خربازیو عشق و حال. پری خیلی اخلاقاش گیر بود. ینی لامروت از منی که مرد‌ هستمم غیرتی‌تر بود. ولی حال می‌داد حاجی. کیف می‌کردم که انقد روم حساسه. به فلانی سلام نکن. به فلانی نخند. به فلانی نگا کردی؟ از این چیزا. اما هرچی من کوتاه میومدمو دل به دلش می‌دادم انگار بدتر می‌شد. جدیدن روزی نداریم که با دعوا مرافه شب نشه. ینی یه لقمه نون، یه وعده‌ی راحت از گلومون پایین نمی‍ره. به قران دیگه موندم چیکارش کنم. بش میگم زن حسابی برو دکتر، به ولله تو مریضی. حرف تو گوشش نمی‌ره که. گفتم خودم بیام بلکم فرجی بشه. لااقلش اینه که میفهمم اون دیوونه‌س یا من.

مرد سکوت می‌کند و خیره می‌شود به دهان دکتر. دکتر درحال یادداشت کردن چیزی است. مرد جوری که انگار با خودش حرف می‌زند زیر لب می‌گوید: لامصب من. دکتر چی چی میخواد به من بگه؟ اصن بگه دیوونه‌ای. خوب که چی؟ منم دیوونه‌تم به مولا. دیوونه‌ی خودتو کل هیکلتو وجودتو اخلاقات. بعد با شدت از روی صندلی‌اش بلند می‌شود و رو به دکتر درحالی که اتاق را ترک می‌کند می‌گوید: دمت گرم دکتر جون، خیلی کمک کردی. یا علی. و در را می‌بندد.

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *